فرشته های کوچولو وناز
سریع به قضاوت میشینیم و با شنیدین کلمه یار .. عشق.. فورا به عشق به جنس مخالف و خاکی میرسیم....خیلیها کنار یار بودنشان کنار حرم ابولفضل است ...خیلیها از دعای شبانه به کنار یار میرسند وهستند کسانی که از دیدن طبیعت زیبا وبکر به قدرت خدا پی میبرند و خودشون را تو آغوش یار میبینند ....شاید کسی هم با دیدن کودکی تازه بدنیا اومده پی به قدرت لایزال ببرد و عشق را داشتن هدیه ای از طرف خدا ببیند........ گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه . . حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه . . مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه منتظربودم که آبها از آسیاب بیفته وبا پادرمیانی بزرگترهاقضیه فیصله پیدا کنه فقط باید کمی آتشها میخوابید وتصوری که باطل بود چون خانواده شیفته هر اشتباهی که میکردند و یا من اشتباهی میکردم با یک حرکت نسنجیده بدترش میکردند... در ادامه مطلب دیروز با خاطراتش مرا فریب داد...فردا با وعده هایش مرا خواب کرد وقتی هم چشم گشودم امروز گذشته بود........ دوست عزیزامروز را با تمام سختیش گرامی بدار که وقتی به دیروز پیوست با هیچ قیمتی بدستش نمی اوری وچه حیف است که لحظات زیبایی کنار یار بودن را برای بدست آوردن رویای شیرین وبدست آوردن خوشبختی ازنوعی دیگراز دست بدهیم ... خوشبختی که هرگزآنرا در یک کادوی زیبا هدیه نمی دهند،آنرا باید از لابه لای کوهی از سنگ بیرون کشید ... با عزیز وپدرم یک روزسرد زمستان رفتیم خواستگاری شیفته آنها هم تقریبا وضع خانوادگیشون مثل ما بود یک خانه قدیمی تو یک قسمت دیگر شهر که از قضا اونجا هم مثل محل ما قدیمی والبته قدیمی تر و پر شروشور تر بود .. ادامه مطلب میخواستم قسمت بعدی خاطرات واقعی زندگی دوستم را اینجا بزارم اما از اونجای که همیشه از رفتن ناگهانی دلگیر میشم از اینکه دوست خوبی اما کم حوصله جل وپلاسشو جمع کرد و رفت ناراحت شدم حداقل میشد همینجوری میرفتی ودکه را تعطیل نمیکردی شاید یکروز هوس میکردی دوباره چند تا نوشابه وکیک بزاری وما هم استفاده ببریم شاید هم به اسم بانوی شجاع دل وچه بسیار سفر تا پخته شود خامی.. هر وقت به مسافرت میرم تقریبا از شرایط روز اطرافم بی خبرم وهیچ وقت نه تلویزیون میبینم نه اخبار گوش میدم نه حتی به علاقه خودم یعنی فوتبال میرسم و خودم را کاملا از شرایط جامعه ایزوله میکنم وفقط به دنبال گردش ودیدن جاهای مختلف وگپ زدن با آدمهای جور واجور میشوم وچه لذتی میبرم که با مردم یک شهر دیگر صحبت کنم و چه حال خوبی به آدم دست میده... وفکرکنم این یکی از رازهای است که چرا قدیمیها اینقدر اعصاب وبدنهای سالمی دارند ...این وسایل ارتباط جمعی هر چند سرعت انتقال اطلاعات را زیاد وسطح آگاهی عمومی رابالا میبرند اما باعث خیلی ناراحتی های ذهنی وبدنی میشوند که وقتی از آنها دور میشویم به آرامش میرسیم یا حداقل من اینطوریم....وقتی برگشتم تا دو روز حوصله تماشای تلویزیون واینترنت و...نداشتم و دوست داشتم میشد سفرم را تا ابدیت ادامه بدم وهیچوقت برنگردم شیلا... شیلا برای چندمین بار زنگ زد وخیلی اصرار داشت منو ببینه و من تو این روز گرم تابستون اصلا حوصله با اون بیرون رفتن را نداشتم با دوستام با ماشین داشتیم همینجور بی هدف گشت میزدیم که بعد از ساعتی دوباره موبایلم زنگ خورد شیلا تقریبا گریه اش گرفته بود و بهتر بگم صدای هق هق اون را شنیدم بهم گفت فقط یک لحظه ببینمت بعد برو دلم گرفت و باهاش قرار گذاشتم به محل قرار که رسیدم کمی جلوتر پارک کردم و با عجله و کمی هیجان به سمت چهارراه سی متری رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم ببخشی عزیزم کار داشتم و کمی بی حوصله.. چرا اینقدر اصرار میکنی... که دیدم یک قاب کوچک را کادو گرفته بهم داد وگفت تولدت مبارک ...چه حالی شدم روز تولدم بود تو یکی از گرمترین ماههای سال ومن ونزدیکترین دوستام وحتی خانواده ام بیخبر واین تنها شیلا بود که بهم تبریک میگفت از خودم بدم اومد که با اون اینطوری رفتار میکردم دوست داشتم تمام روز با اون باشم ومحبتش را جبران کنم راهی نبود بچه ها منتظر من وباید از اون خداحافظی میکردم با اکراه از هم جداشدیم و تمام مدت بعد از اون کمی گرفته بودم دوستام یکی یکی رفتند ومن هم به سمت خانه رفتم و ماشین را داخل حیاط بردم خواستم پیاده بشم که دستم به قاب هدیه خورد قابی بود با رنگ پس زمینه آبی سر مه ای غلیظ که داخل آن با چوبهای باریک نوشته بود " بی همگان بسر شود بی تو بسر نمیشود"شیلا خیلی دختر مهربان وخونگرمی بود که حال مرا از همه بهتر درک میکرد با عصبانیتهام کوتاه میآمد وبا خوشرفتاریهام خوشحال وشاد میشد هر چی که مد نظرم بود خودش اتوماتیک انجام میداد وخواهرش هم همیشه میگفت چکار کردی که این خواهر من اینقدر تو را تحویل میگیره خواهرش تارا 5سال از اون کوچکتر بود وتقریبا اکثر موقعها با هم بودند هنوز هم که از این جریان 8 سال میگذره تنها تابلوی است که تو اتاقمه تابلوی هدیه اونه چون تنها کسی که تو زندگی مرا برای خودم وفقط خودم خواست و همیشه افسوس تنها گذاشتنش را خوردم شیلا بود............. از ماشین پیاده شدم و در حیاط را بستم یکی از سخترین قسمت کارم همیشه در بستن بود دوست داشتم در حیاط ریموت داشت وخودش بسته میشد اما خانه ما یک خانه قدیمی تو مرکز شهر با دیوارهای قدیمی و سقف چوبی ویک طبقه که در حیاط سه لنگه ای داشت با یک حوض کوچک که بعدها پدرم خرابش کرد ویک درخت انجیر و یک درخت انگور اونجا کاشت ...... بیحوصله وارد ایوان خانه شدم به عزیز سلام کردم وبه اتاقم رفتم البته چه اتاقی فقط اسمش مال من بود وگرنه هیچ چیز مخصوص اونجا مال من نبود عزیز داشت ناهار درست میکرد وطبق معمعول انواع بوهای مختلف از تو آشپزخانه بیرون میزد صدام کرد وگفت برو بالای پشت بام واین برزنت را دوباره روی حیاط خلوت بکش فکرکنم باد اونو پایین انداخته... حیاط خلوت تقریبا آشپزخانه هم بود وتو تابستان نور خورشید از شیشه های بالای نورگیر که بزرگ هم بود گرمای شدیدی ایجاد میکرد کارم که رو تمام کردم دیدم نشسته داره سالاد درست میکنه ونگاهی بهم کرد و گفت بالاخره میخوای چکار کنی چرا زن نمیگیری و از این سرگردانی بیرون نمیای دست یک دختر با خدا را بگیر هم خودت عاقبت بخیر میشی هم دختر مردم ... عزیز همچین میگفت سرگردانی که انگار تو صحرای کالاهاری گم شدم وقراره یکی بیاد منو نجات بده گفتم میزاری کمی راحت زندگی کنیم یا هنوز نفسم جا نیومده میخوای یک جای دیگه بندم کنی ... اخه تازه از سربازی برگشته بودم و چند سالی بود که مشغول یک کار خوب وپردرآمد شده بودم وبرای من که هیچوقت به خانواده خودم برای خریدن چیزی که احتیاج و یا دوست داشتم فشار نمی آوردم و اصولا هم خانواده متوسطی بودیم که نمیشد توقع خیلی چیزها را داشت .. من برخلاف امروزیها خیلی رعایت میکردم که بار مالی روی دوش خانه نباشم ..با درآمد خودم یک پیکان خوشگل خریدم و یک خط موبایل که این اون موقع آخر آرزوم بود و من هم عشق رانندگی تو خیابانهای شهررا داشتم البته هنوز هم دارم با این تفاوت که بخاطر مشکلات جدیدم و حل کردن بعضی گرفتاریها از شهری به شهری میروم و لذت رانندگی را توجادههای بیرون شهر میبرم البته قبلا رانندگی تو شهر لذتی داشت هر کجا که میخواستی میرفتی نه طرحی نه شلوغی اینجوری من معمولا چند بار خیابان اصلی را پایین بالا میکردم اما الان ازرانندگی فقط زجرش مونده وترافیک ویک مشت آدم ... عزیز گفت چرا نمیای بریم خواستگاری این دختره "شیفته" تعریفش را میکنند دختر خوبیه ها خواهر زندایت میگه شاگرد خودم بوده دختر سر بزیر وخوبیه ها گفتم نمیشه حوصله دردسر ندارم ...پدرسوخته مگه من برای بابات دردسر بودم دیگه چی از خدا میخوای کار داری ماشین داری سالم که هستی خانه هم خدا بزرگه کاریش میکنیم هنوز تو فکر شیلا بودم نمیدونستم چکار کنم ... باشه خبرت میکنم حالا یکم ناهار بده بخوریم که از گرسنگی مردیم پدرم هم ازراه رسید عزیز بازم داشت درباره خواستگاری حرف میزد واز اینکه چرا من نمیرم .. شاید کسی دیگری رو میخواد اینقدراصرار نکن صدای پدرم بود ... هنوز دختری که من بخوام باهاش زندگی کنم پیدا نکردم هر وقت کسی پیدا شد خودم خبرتون میکنم پدرم برای اینکه زیاد پررو نشم گفت چرا این دختره را نمیگیری دختر خوبیه ..مادرم با کفگیر دستش وبا تعجب از آشپزخانه بیرون آمد وهیچی نگفت وفقط منو تماشا کرد پدرم ادامه داد همین که موهای خرمایی داره و خیلی هم مودبه وبا تربیته و خنده ای کرد وگفت تو فکر میکنی از این در که بیرون میری وبرمیگردی ما نمیفهمیم کجا رفتی وچکار کردی یک نگاه به قیافه تو که بندازم میدونم حتی ناهار چی خوردی اخه ناسلامتی تو بچه ماهستی وما این داستانها را قبل از تو تمام کردیم خواستم انکار کنم دیدم بهتره بیشتر ازاین خودم را خراب نکنم و پدرم ادامه داد که یک روز زنگ زده و اشتباهی فکر کرده توهستی که گوشی را برداشتی مثل اینکه موبایلت خاموش بوده و زنگ زده خانه منم جواب دادم و اولش خواست گوشی را قطع کنه که من گرفتمش به حرف وکلی با هم حرف زدیم و آخر راضی شد بیاد در مغازه ببینمش و با هم حرف بزنیم و خیلی التماس کرده به تو هیچ حرفی نزنم به نظر دختر خوبیه خودت میدونی.. مادرم هم گفت خوب اگر اینجوریه میریم خواستگاری همین که خودت میخواهیش.. ولی من زیر بار نمی رفتم و هنوز هم نفهمیدم دلیل مخالفتم با این دختر که خودم هم دوستش داشتم چی بود شاید هم بخاطرتربیت سنتی خانواده احساس گناه میکردم ومیخواستم اشتباه خودم را در دوست شدن با یک دختر جبران کنم و چه فکر غلطی... شیلا را جواب کردم وبطور ناگهانی ارتباطم را با اون قطع کردم متاسفانه تو قطع رابطه با دیگری خیلی ناگهانی همه چیز را تمام میکنم و همه چیز برایم تمام میشه و فراموش میکنم ...اشتباه کردم و.... این دل شکسته شیلا....... تاوانش را بعدا پس دادم .... قبول کردم بریم خواستگاری شیفته ............ مرداد 79 سعید دوستان گرامی یک هفته نیستم که بلاگ شما را بخونم برگشتم بروی چشم ....محمد از انجا که مدتی پیش یکی از دوستان گله کرد که وبلاگت از جذابیت خالی است ...و اماگذشته از شوخی دوست عزیزی دارم که چند ساله دچار بحران عجیبی ودر کنار اون ماجراهای تلخ وعبرت آموزی در اثر جبر زمانه والبته کمی بی احتیاطی شده ونداستن اینکه دنیا براساس عدل پایه گزاری شده و اگر حتی اعتقاد نداشت باید میدونست که براساس قانون طبیعت هیچ عملی بی عکس العمل نیست از شخصی لاابالی ولایعقل داره وهنوز نه تماما به آدم سالمی تبدیل میشه که برای همه تعجب آوره وباتوجه به اینکه در تمام این سالها من در کنار وکمک روزهای سختش بودم وتا حدی مخالف بعضی کارهایش با اصراربه اون قراره تنبلی را کنار گذاشته وداستان زندگیشو بنویسه که مطمئن هستم نه تنها برای شما که برای خودم هم تکرار گذشته نه چندان دور جالبه ..گذشته ای که هنوز دنباله مشکلات عظمیش به حتی ساعتی پیش هم میرسد و انشاالله تا عید ختم به خیر میگردد...البته تا پست بعد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
مگر بابتش پول میدادی یا برق مصرف میکرد که درشو بستی... هر جا که هستی غم نباشه خاله ماکسیمیلیان
و تهدید به قطع صله رحم نمود
بدینوسیله به اطلاع عموم همشهریها وهمولایتها میرسانم که بعد از این جهت جذاب کردن وهیجان انگیز کردن وبلاگ فوق برنامه های شامل عملیات زانگولر
و قرعه کشی بانک
(ببخشید وبلاگ)وپخش سرود وشوهای درخواستی
(اینو نمیشه وبلاگو اخ میکنن)و به صرف شربت وشیرینی دعوت مینمایم
........
| Design By : Pichak |
















































