فرشته های کوچولو وناز

همیشه این جمله تو سختیها و نامرادیهای روزگار پیش چشمم بوده وبه من انگیزه داده که میگویند..........

 خدا دو بار به بنده های خودش حسابی میخنده ...یکبار وقتی که  همه دست به دست هم میدن ومیخواهند باعث پیشرفت وترقی کسی شوند و خدا نمیخواد ...................  ویکبار هم وقتی که همه دست به دست هم میدن ومیخواهند یکی را به خاک سیاه بیندازند وباز خدا نمیخواد.............. 

هر روز ممکن است که برای شما روزی باشه که زندگی شما را بسازه و هر اتفاق در صورتی که از اون درست استفاده کنی ممکنه به شما برگ برنده ای بده تا بتوانید شکستهای گذشته را جبران کنید...                                                                                                               ناامید نباشید و با چشم باز و امیدوار  ومنتظرفرصت روزگار را دنبال کنید واز هیچ تلاشی ...دقیقاهیچ تلاشی برای موفقیت کوتاهی نکنید که اگر مطمئن باشید که موفق میشوید حتما موفق میشوید ...                                                                   

  قطره های رحمت خدا از ان زمان که باورش کنید  تبدیل به بارانی میشود که زمان برای استفاده از آن کم میاد... 

 

نبردهای زندگی همیشه به نفع قویترین ها و سریعترین ها پایان نمی پذیرد !                                                                                                                                    دیر یا  زود برد با کسی است که بردن را باور دارد ! (ناپلئون بناپارت) 

 

 

عید را به همه دوستان تبریک میگویم و امیدوارم شما و هر کی که دوست دارید ودر کنار شماست سالم وتندرست باشد

دو هفته مسافرم...........

 

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #> <# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

کلاه ابیه سوت میزنه فکر میکنه میخواد گنجشک بگیره ...کلاه سفیده هم با سیب میخواد بگیردش

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

از بس تو بچگی بزرگترها سرمون کلاه گذاشتن و هر وقت حوصله جواب دادن نداشتن یا تنبلی شون میامد یا میخواستن بخوابنساکت وسر ما فینگلی ها را به طاق بزنن و برای هر کاری که نمیخواستند   تو بچگی  انجام بدم زبانمیگفتن این کار بده ...این گناه داره ....جواب خدا را چی میخوای بدی ....وما بچه های معصوم را میلرزاندند ومیترساندنداسترس...حالا که بزرگ شدم دیگه راستش را بخواهید حرفهای دیگران را درمورد خوب وبد کارها قبول نمیکنم وتا خودم تجربه نکنم دست بردار نیستم شیطان

اینجوری بود که خواستم یکی از کارهای پر هیجان را تجربه کنم وبه خوب وبدش اصلا گوش نکردم واون چیزی نبود بجز دزدیتعجب

 

تا حالا حس دزدی کردن بهم دست نداده بود البته همیشه از درختهای میوه سر راهم میوه میکندم ومیخوردم و میگفتم حتما صاحبش راضیه که میوه ها را همینجور روی درخت ول کرده تو بچگی تغذیه دوستام را هم از روی محبت میخوردم تا با پرخوری دلشون درد نگیره و گریه کنند گریهحالا هم تا همکارام دیر برسند ترتیب صبحونه ای که اوردند رامیدم  و اینا هیچکدام حس کنجکاوی منو راضی نمیکرد تا...خواب

 

یک روز صبح که داشتم تو اینترنت ول میگشتم یک مطلب خیلی قشنگ دیدم و شیطونکهای روی سرم شروع به رقص کردند که این خودشه گمش نکنی ... ومنم گمش نکردم هورا

معمولا هر وقت مطلب زیبایی میدیدم مینوشتم که این مطلب از کجاست اما دیدم این بهترین و امن ترین و the best ترین را برای یک دزدی پاکه ...

بنابراین مطلب را با یک copy و بعد paste خوشگل تو وبلاگم زدم و چه حالی داد مژه

 

کامنتهای خوشگل وکلی به به و چه چه پیشنهادهای فراوان که از مجله newsweek  داشت سرازیر میشد دیگه هیچکسی از چشم درد وآرتروز و دیسک و مهره و شیر ولوله ناله نکرد وداشت خوش میگذشت که ...لبخند

نمیدونم چرا یک حس کز کز بهم دست داده بود ...پدرم میگفت دزدها همیشه عذاب وجدان دارند  ..اما این عذاب نبود کز کز بود و احتمالا با عذاب فرق داشت

خلاصه اینکه این کزکز عذاب وجدان باعث شد که بگم باید مینوشتم که مطلب چهار شنبه سوری نوشته من نیست واز جای قرضش کردم و همین الان هم میرم پسش میدم ...

 بعضی ها حاضرش کرده بودند که نزدیک چهارشنبه سوری چاپش کنند که من نذاشتم

....دستم درد نکنه

فعلا در دسترس هم نیستم

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

 

می‌گن یه روز جبرئیل می‌ره پیش خدا گلایه می‌کنه که: ‌آخه خدا؟ این چه وضعیه
آخه؟ ما یه مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر می‌کنن اومدن خونه باباشون!
بجای لباس و ردای سفید، همشون لباسهای مارکدار و آنچنانی می‌پوشن!
هیچکدومشون از بال‌هاشون استفاده نمی‌کنن، می‌گن بدون بنز و بی‌ام‌و جایی
نمی‌رن! اون بوق و کرنای من هم گم شده، یکی از همین‌ها دو ماه پیش قرض
گرفتش و دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو
جارو کردم. امروز تمیز می‌کنم، فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه
و پوست خربزه! من حتی دیدم بعضی‌هاشون کاسبی می‌کنن و هاله‌های بالاسرشون
رو به بقیه می‌فروشن!

خدا میگه:‌ ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه،‌ فرزندان من هستن و بهشت به
همه فرزندان من تعلق داره.. این‌ها هم که گفتی خیلی بد نیست! برو یه زنگی به
شیطان بزن تا بفهمی مشکل واقعی یعنی چی!

جبرییل زنگ میزنه به جناب شیطان. دو سه بار می‌ره روی پیغامگیر تا بالاخره
شیطان نفس نفس زنان جواب می‌ده: جهنم. بفرمایید؟

جبرییل میگه:‌ آقا خیلی سرت شلوغه انگار!

شیطان آهی می‌کشه میگه:‌ نگو که دلم خونه. این ایرانی‌ها اشک منو در آوردن.
به خدا! شب و روز برام نزاشتن! تا روم رو می‌کنم اینطرف، یه آتیشی دارن
اون‌طرف به پا می‌کنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و
آتیش بازی!....حالا هم که .... ای داد!!! آقا نکن! جبرییل جان من برم...
اینها دارن آتش جهنم رو خاموش می‌کنن که جاش کولر گازی نصب کنن

 

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٠٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()



پسری رعیت، خواستگار دختر امیر شد.امیر با ناراحتی سرباز
زد و او رابیرون انداخت. پسر فکری کرد و به دروغ راه پارسایی و  تعبد  رفت تا  شهرت پیدا کرد که مردم او را مستجاب الدوعوه میدانستند.وقتی که  دارای اسم و رسمی چشمگیر شد،دنبال دختر امیر فرستاد. امیر که آوازه او را شنیده بود ، این بار بی درنگ دعوتش را قبول کرد.چون قبول امیر به گوش پسر رسید،حالی شگفت به پسر دست داد و با خود فکر کرد که بندگی دروغین اینچنین اثر بخشیده است،اگر راستین باشد چه خواهد شد؟

این همه لطف خواجه با بندگی مجاز ماست

 ار به حقیقت آن بود خواجه به ما چه ها کند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

احمد ومازیار وپسر حاجی اونجا بودند و پسر حاجی با ناراحتی گفت بچه ها یکی از چکها گم شده وبجز ما چند نفر و رضا هیچکس اینجا رفت وآمدنکرده باید پیدایش کنیم ...نفس راحتی کشیدم چون اگر بما شک داشت اهل رودر بایستی نبودومستقیما به آدم میگفت ..

                                                   ....در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

...میبینم که دیپورت شدی دوباره از این طرفها

این مازیار بود که بعد از مدتها میدیدمش . مازیار رفیق موقع تنهایی ومجردیم بود با هم سالها بود که خانه یکی شده بودیم و هرکاری که فکرش را بکنی با هم انجام داده بودیم رفیق پایه ای بود البته منم کم نمیزاشتم ..                       

                          در ادامه مطلب..


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

 تا  مریض نباشی کسی برات گل نمیاره  .... 

تا فریاد نزنی کسی بسویت باز نمیگرده......

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه...........

تا قصد رفتن نکنی کسی بدیدنت نمیاد وبدتر از همه....

و بدتر از همه تا وقتی که نمیری کسی تو را نمی بخشه....              

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak