فرشته های کوچولو وناز
دنیا آنجور است که خودت هستی پیرمرد روی نیمکت نشسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و استراحت میکرد. سواری نزدیک شد و از او پرسید: زیباترین عکسها در تاریکخانها چاپ میشوند هر وقت به سیاه ترین قسمت زندگیتون رسیدین مطمئن باشید خدا مشغول چاپ زیباترین عکس زندگی شماست جسم وروح در تضاد یکدیگرند جسم از عالم خاکی وروح از عالم متعالی است وطبیعی است که هرکدام بخواهند به خواستگاه اولیه خود برگردند وخدا انسان را از گل آفرید و آنگاه از روح خود در آن دمید فکر کردی چرا انسان همواره پرواز را دوست داشته؟چرا رفتن به کهکشان بسیار بسیار جذاب تر از رفتن به زیر اقیانوسها وزمین بوده ؟ علت ذات درونی انسانهاست که میل به عالم بالا دارد میل به کشف خاستگاه خود دارد ودوست دارد بیابد خود را .هیچ تعجبی ندارد که کسی در کنار دیگران خودرا تنها ببیند( ودوست دارد درحدتوانش از برج میلادبالابرود) البته انسان در مرز سن 30و40 سالگی دچار چنین حالتی میشود از 29 به 30سالگی واز 39به 40 سالگی دچار یک خلاء روحی چیزی مثل افسردگی واحساس تنهای وپوچی میشوی که شاید علت واقعی رسیدن به مرزهای پختگی ودانستن مسائل بیشتری از این عالم باشد و روح وجودی انسان در تلاش است تا یادآوری کند که تو متعلق به این کره خاکی نیستی به خود بیا و همین احساس درونی است که باعث می شود ما دچار احساسهای مثل پوچی وافسردگی از اینکه چرا هیچ به فکر نبوده ایم. اگر انسان در مواقع حساس درست هدایت شود به سر منزل مقصود خواهد رسید. چنین حا لتهای درونی اگر با الطاف خداوند همراه شود سبب میگرددکه خود حقیقی را بشناسی ووقتی خود را شناختی به گفته امیرالمومنین" هر که خود را شناخت خدا را شناخت" انوقت است که سبب خیر ونیکبختی می شود پس چه نگرانی که نعمات خدا درجات مختلفی دارد وبعضی را الطاف خفیه نام برده اند که ما از ذات درون آن بیخبریم و در مواقعی حتی ناراحتیم در صورتی که خیر ما در آن واقع شده است .در ان زمانهای حساس است که اگر دقت کنیدوراه درست انتخاب ورضایت خدابرایت در اولویت باشد نه منافع خاص خودت به سرمنزل مقصود میرسی واگر بخواهی برای گذراز مشکلات وناراحتی به سوی لذتهای دنیا بروی که سادترین راه است در سراشیبی سقوط. نه تنها در این حالات بلکه در هرلحظه اگر کاری که میکنی وراهی که میروی رضای خدا برایت شرط باشد مطمئن باش که راه درست است چون خودش هدایت تورابعهده میگیرد. خدای مابسیار مهربان وبسیار بخشنده است کافیست که ما بخواهیم هیچگاه دریغ نمیکند مگر مصلحت بهتری در نظرش باشدوبدان که هیچ کس وهیچ چیز در این دنیا ارزش این راندارد که چیزی ازاو بخواهیم. چند روز پیش درسریال حضرت یوسف وقتی میخواستند اورادرچاه بیندازند به خدا گفت باداشتن چنین برادرانی فکر میکردم هیچگاه در دنیا مشکلی ندارم وبه آنها تکیه میکنم ندانستم که اولین دشمن من همان برادرانم هستند. تکیه کردن براین دنیا وتوکل بر خدا نداشتن مطمئنا اگر یوسف پیامبر هم باشی ره به جای نمیبرد. اگر در هراموری خدامدنظرت باشد وهرقدم اززندگیت برای رضای او برداشتی خدا هم تورامالک خیلی چیزها میکند که حتی در تصورت نیست واگر برای او قدم برنداری وسایلت را مالک توقرار میدهد وسایلی که فکر میکنی صاحب آنی اما در واقع چنین نیست پیراهن برای چه میخرید ؟ برای اینکه باعث شود بهتر وزیباتر و باعث آسایش ما شود اما اگر رضای خدا نباشد بجای انکه پیراهن تورابه آسایش برساند ومالک آن باشی پیراهن رامالک توقرار میدهد وآسایشت را صرف نگهداری از پیراهن بکنی یکبار دکمه آن پاره میشود یکبار گوشه در گیر میکند جوهر روی آن میریزدو....وچیز بدین سادگی رامالک تو میکند . این وسیله که باید باعث آرامش تو شود از توآسایش را سلب میکند شما ماشین میخری برای راحتی وآسایش وبه سفررفتن بجای اینکه ماشین وسیله آنها باشد آنها وسیله ماشین میشوند یا خراب میشود یا راه را گم میکنند یا ترس از دزدیدنش دارند خاموش میکندوغیرو .. اگر نظرت به خدا باشد این توئی که مالک ماشینی وهر کجا میروی به راحتی وآسایش سفر میکنی حساب وکتاب دنیا به ذره از شر و خیر است این ماییم که غافلیم پیر زیبا ذهنی میگفت هیچ شده یک دسته اسکناس را بشماری با اینکه میدانی صد عدد میباشد اما یکبار 99تا میشود یکبار 101 چرا ؟ این خرده گناهای توست که خدا تورااز آن آگاه میکندوباعث میشود بخود بیایی که متاسفانه ما هیچ وقت توجه نمیکنیم ما هرچه میخواهیم باید از او بخواهیم که غیراو ره بجای نمیبریم یوسف پیامبر به خدا پناه آورد از قعر چاه به سروری رسید ولی وقتی در زندان از هم زندانیان خود خواست شفاعت اورا به پادشاه بکنند خدا اورا چندسال بیشتر در زندان قرار داد متاسفانه ما هرچیز خوب واتفاق خوشی را ازسرشانس می بینیم شانسی که وجودندارد مگر به لطف خدا واگر خدا هدیه دادباید سپاسگزاربوداما درکمال بی انصافی همیشه در لحظات خوب میگوییم عجب شانسی.... خدای که اینهمه دراحوال ما دقیق است که حتی در شمارش پول نیز حضورش قطعی است آیا فکر نمیکنی احساس تنهایی کردن در حضور قدرتمند مهربانش کمی بی انصافی باشد عشق به خدا بالاترین رضایت قلبی برای هر انسان خاکی پدید میآورد آنگاه که هر قدم تو در راه رضایت حق باشدودر انصورت است که چنان غرق الطافش میشوی وچنان محبوب دلها که باورش برایت سخت واگر تمام لحظه های زندگیت شکرگزار قادر به پاسخگویی گوشه از محبتش نیستی............سرت را درد آوردم ببخشید ویلیام شکسپیرگذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
جوان ثروتمندی نزد یک انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود چند سال پیش درپارا المپیک سیاتل 9 شرکت کننده در خط شروع صد متر قرار گرفتند، که همگی معلول جسمی یا ذهنی بودند، با صدای شلیک گلوله همگی شروع به دویدن کردند، البته نه به صورت دو که با حالتی شبیه به دویدن با شوقی که برای اینکه مسابقه را به پایان برسانند و برنده شوند همه میدویدند به جز پسر بچه ای که پایش به خاطر نقصی که داشت لغزید و دوباره افتاد او شروع به گریه کرد، هشت شرکت کننده دیگر صدای گریه او را شنیدند، سرعتشان را کم کردند و به عقب برگشتند و بعد همگی به طرف پسر بچه رفتند ، دختر بچه ای که مبتلا به سندرم داون بود، خم شد و پسر بچه را بوسید و گفت "این خوبش میکند".بعد هر 9 نفر دستهایشان را با هم حلقه کردند و تا خط پایان با هم رفتند.همه تماشاچیان بلند شدند و برای چند دقیقه آنها را تشویق کردند .
فرق ما با دیوانه ها در این است که ما در اکثریت هستیم - میشل فوکو
- خداوند را دوستانی است که همواره در اجتماع و در بین مردم، بی هیچ لاف و گزافی به زندگی و عبادت مشغولند، بی آنکه نامشان برجسته تر از نام های دیگران، بر سر زبان ها باشد آنان ناشناخته برای اهل زمین، و نام آورند برای آسمان. جملات بزرگان سلیمان ع : کارتان را به خداوند بسپارید، او افکارتان را شکل خواهد بخشید. مرد بزرگ کسی است که در سینه خود قلبی کودکانه داشته باشد – منسیوس یک داستان عبرت آموز!!!! یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن. ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین. خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم. پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت: خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!! پری چوب جادوییش و چرخوند و......... اجی مجی لا ترجی و آقا 92 ساله شد! پیام اخلاقی این داستان مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ، ولی حواسشان باید باشد که پریها........ مونث هستند !!!!!!!!
.هی پیری ! مردم این شهر چه جور آدمهاییند؟
.پیرمرد پرسید: مردم شهر تو چه جوریند؟
.گفت: مزخرف !
.پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور
.بعد از چند ساعت سوار دیگری نزدیک شد و همین سؤال را پرسید.
.پیرمرد باز هم از او پرسید :مردم شهر تو چه جوریند؟
.گفت: خب ! مهربونند.
.پیرمرد گفت: اینجا هم همینطور !
مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید:
- "پشت پنجره چه می بینی؟"
- "آدمهایی که میآیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد."
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
- "در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی."
- "خودم را میبینم."
- " دیگر دیگران را نمیبینی! در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی. وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بینی و به آنها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره ( ثروت) پوشیده میشود، تنها خودت را می بینی. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری."
و فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع
شده بودند
ذکاوت گفت: بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله ، من چشم میزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک..... دو.....سه!
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اماعشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد صد نزدیک می شد که
عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسید.
اما از عشق خبری نبود
دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و
آرام در گوش او گفت: دیوانگی
عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و
آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد،
دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از
بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ،
فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر
به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.
به نظر من شرافت واقعی بهتر بودن از دیگران نیست ، شرافت واقعی این است که از قلبمان بهتر باشیم ..
چهار شمع به آهستگی می سوختند،در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش میرسید
شمع اول گفت :من صلح و آرامش هستم،هیچ کسی نمی تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی می میرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد
شمع دوم گفت: من ایمان واعتقاد هستم،ولی برای بیشترآدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت
شمع سوم باناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند،آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند..............طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد
ناگهان کودکی وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را دید،گفت:چرا شما خاموش شده اید،همه انتظار دارند که شما تاآخرین لحظه روشن بمانید.........سپس شروع به گریه کرد...........پــــــــس
شمع چهارمگفت:نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم ما می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم،مـن امـــید هستم
با چشمانی که ازاشک و شوق می درخشید.....کودک شمع امید را برداشت و بقیهَ شمع ها را روشن کرد
نور امید هرگزنباید از زندگی شما محو شود
هر یک از ما دراین صورت می توانیم امید،ایمان،آرامش و عشق را در خود زنده نگه داریم
1- قرآن کریم : اگر تقوی پیشه کنید خداوند به شما قوه تشخیص خوب از بد می بخشد و از جایی که گمان نمی برید روزی می دهد.
امام علی ع فرمود : شادی مومن در چهره اش و اندوه او در قلبش است.
امام علی ع فرمود : هیچ چیز در دنیا ارزش آن ندارد که به خاطرش به ماتم بنشینی و و هیچ چیز در دنیا لیاقت آن ندارد که به خاطرش مستانه فریاد شادی سر کنی.
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم، با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فریاد زدنِ: من نمی خوام برم!،
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بیس بال خرید.
تو هم، با پرت کردن توپ بیس بال به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم، ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیِون بر حذر داشت.
تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، با گفتن این جمله: تو اصلاً سلیقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن یک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره(ابراز محبت کنه).
تو هم، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه
!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی(رانندگی یاد داد).
تو هم، هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که، تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی
!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، گفتی: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، گفتی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن این جمله، پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دریدگی و صدایی(که ناشی از خشم بود)فریاد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که، یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ،ازش تشکر کردی، ''همه چیز دیگه تغییر کرده!''
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتی''من الان خیلی گرفتارم''
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، یک روز، اون، به آرامی از دنیا میره. و تمام کارهایی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد!
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی
...و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط یه مادر داری!!!!!
تقدیم به همه مادرهای عزیز
| Design By : Pichak |


































