فرشته های کوچولو وناز
نرگس قسمت اول این داستان واقعی زوجی است در همسایگی منزل پدری ام وبا اجازه آنها وباتغییر اسم انرا نوشتم امیدوارم حق مطلب ادا شده باشد - نویسنده حمیدرضا عباسی تابستون بود ونرگس کنار حوض حیاط خونشون نشسته وسماور در حال جوشیدن چای تازه دم حاضر ومنتظر حسین تا از راه برسد نرگس نگاهی به ساعت دیواری انداخت دیر شده بود چادر نمازش رو پوشید ورفت تا نگاهی به بیرون بیندازد که در خونه باز وحسین وارد شدمثل همیشه با لبخندی به استقبال زنش رفت وگفت تو بازم دلواپس من شدی نرگس به حالت قهر جواب سلامشو داد وبه طرف سماور رفت تا چای بریزد وگفت نباید دلواپستم بشم حسین در حالی که هندونه دستش رو تو حوض میانداخت وابی به صورتش میزد گفت قربون دلواپسیات بشم نمیپرسی چرا دیر کردم وادامه داد چشمات رو ببند تا بگم چی شده و نرگس هم یک چشمش رو بست وگفت خوب بگو وخنده اش گرفت حسین برگ مرخصی را از جیبش در آورد و گفت اینم تعبییر خوابت نرگس گفت این دیگه چیه ؟ ..مگه نگفتی خواب امام رضا رو دیدی منم دلم طاقت نیاورد و رفتم مرخصی برای زیارت روبراه کردم ..اما من منظوری نداشتم....که حسین نذاشت حرفش تموم بشه و گفت رفتن پابوس امام رضا که منظوری نمیخواد حسین نماز صبحش که تموم شد تندی پاشد واسباب رو داخل ماشین گذاشت ونرگس هم مشغول جمع کردن اسباب ناهار تو راه شد . هنوز آفتاب نزده بود که از شهر خارج شدند نرگس نگران بود ونگرانی تو چشماش دیده میشد حسین که خوب میفهمید نرگس چه حالی داره گفت ما میریم پابوس امام رضا وچیزی بیشتر ی هم نمیخواهیم ..من نگران تو هستم باید یه قکری برای خودت بکنی دکترا که جواب کردن اگه امام رضا هم جواب کنه ..... ...حسین با ناراحتی گفت جواب نمیکنه دلتو پاک کن وچنان با ناراحتی گفت که دیگه نرگس صحبتی نکرد تازه غروب شده بود که چراغهای حرم نمایان شد .. خورشیدی روی زمین ..زیبا ودلربا ..حسین گفت بریم فکر یه جای استراحت بکنیم که نرگس گفت منو اینجا پیاده کن بعد بیا سراغم حسین دلش نیومد اونو تنها بزاره و با هم به صحن حرم رفتند نرگس به ضریح که رسید اشک امانش رو برید ونمیتونست این همه غصه رو تحمل کنه یکسره اشک میریخت و اشک میریخت فرصتی نبود که چیزی بخواهد اصلا فراموشش شده بود برای چی اومده بعد از ساعتی که کمی تسکین پیدا کرد از حرم بیرون آمد و دنبال حسین گشت حسین کنار یکی از زائرین مشغول صحبت بود که نرگس رو دید وبطرفش آمد. صبح روز بعد یک دفعه حسین از خواب پرید که دید نرگس داره میخنده ..چی شده خواب دیدی ؟ ..نه نمیدمنم چی شد یکهو از خواب پریدم ساعت چنده ؟ ..فکر کنم 10 صبح ..چرا بیدارم نکردی ..دیدم خوابی خسته ای و تمام روز رانندگی کردی وشب هم دنبال خانه بودی و ساعت 2 خوابیدی خواستم استراحت کنی ..دیشب مرادت رو گرفتی ..اصلا یادم رفت برای چه کاری اومده بودم که حسین با لبخندی گفت امشب هم هستیم نگران نباش فردا میریم تا هر چقدر دلت خواست در د دل کنی عصر اونروز هم مثل برق وباد گذشت همیشه همینجوریه ادم اینهمه اشتیاق داره به امام رضا برسه وقتی اونجای نمی فهمی چطور روزها میگذره موقع برگشت نرگس رو به حسین کرد وگفت قول دادی ها . .کدام قول ..نرگس با ناراحتی به صورت حسین نگاه کرد وگفت قول دادی اگه امام رضا جواب نداد تمومش کنی که حسین با ناراحتی گفت چند بار بگم جواب میده اگه نداد تمومش میکنیم اما بحث در این مورد رو تموم میکنیم و دیگه تا اخر عمر حرفی در باره بچه نمیزنیم ........... چها ماه بعد..... حسین آقا...حسین اقا تلفن داری حسین با اضطراب دستمال روغنی رو با دستش مالید وبا ناراحتی نگاهی به همکارش انداخت آخه از زمان مرحوم پدر بزرگش تا حالا کسی به سر کارش زنگ نزده بود دلش پر از اضطراب بود با سرعت به داخل رفت وگوشی تلفن را برداشت مادر زنش بود سلام حسین جان .. تبریک میگم بابا شدی...حسین یکدفعه حس کرد پاهایش از زمین جدا شده ونمیتونه خودشو نگهداره اگه محسن مسئول مخابرات نبود با سر به زمین میخورد باورش نمی شد دوباره گوشی رو برداشت ومعذرت خواهی کرد مادر زنش گفت عیبی ندارد از خوشحالیه امیدوارم همیشه خبرای خوب بشنوی حسین تشکر کرد وبلافاصله رفت مرخصی بگیرد که محسن از بلندگوی کارخانه پدر شدن اونو اعلام کرد وهمکاراش با صدای بلند صلوات فرستادند حال عجیبی داشت نمیدونست از امدن بچه اینقدر خوشحال شده یا از از اینکه امام رضا اونو لایق محبت دیده بود. حسین به خونه رسید پدر ومادرش هم بودند همه خوشحال و شاد با هم صحبت میکردند حسین به سمت نرگس رفت و پرسید چی شد ؟ نرگس گفت خودم هم باورم نمیشه به اصرار مادرم رفتم آزمایشگاه وجواب آزمایش مثبت بود ما بچه دار شدیم حسین باورت میشه حسین هم باور نداشت اخه همین چند ماه پیش بود که از پابوس امام رضا برگشته بود حسین همانجا در حضور همه از نرگس قول گرفت که کار سنگینی انجام ندهد و هر وقت لازم شد منتظرش بشه تا از سر کار برگردد شاد وخوشحال با همه شوخی میکرد و میخندید آخه پدر شده بود....... روزی مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر به او گفتند:" ای شیخ فلانی روی آب راه میرود " شیخ گفت:" وزغ نیز روی آب راه میرود" دوباره گفتند :" فلانی در هوا پرواز میکند " شیخ گفت:" مگس نیز در هوا پرواز میکند" مریدانش گفتند:" شخصی در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود" شیخ گفت:" شیطان هم در چشم به هم زدنی از شهری به شهری میرود" آنگاه شیخ رو به مریدانش کرد وگفت:" مرد آنست که در میان همنوعانش بنشیندوبپاخیزد وداد وستد کند وبخورد وبخوابد ولی دل او یک لحظه از یاد خدا غافل نشود" میگویند روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز میخواند که ندا آمد ای شیخ میخواهی آنچه از تو میدانم به خلق بگویم تا مجازاتت کنند شیخ گفت بار خدایا میخواهی آنچه از رحمت وکرم وبخششت میدانم به مردم بگویم تا هیچ کس سجده ات نکند .... و دین ما دینی است که همیشه با جمله خدا بخشنده ومهربان است آغاز میشود
این مطلب رو تو یکی از سایتا دیدم وخیلی لذت بردم حیفم اومد شما رو هم تو این لذت شریک نکنم گفتگو با خدا گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::. با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... اگر بواسطه گذشت ومهربانی وبخشیدن دیگران قرار بو د کسی کوچک شود خدا اینقدر بزرگ نمیشد فرشته نگهبان پسر کوچولو با دهان نیمه باز وچشمان رو به بالا به دهان مادرش چشم دوخته بود که میگفت وقتی بزرگتر شد همه چیز رو براش توضییح بده .کوچولوی ما بعد از مدتی دیگه مادرش رو ندید ومدتها گذشت و اون بزرگتر شد وهمیشه منتظر بود تا روزی پدرش چیزی رو که مادرش رو میخواست بگه تعریف کنه او هر شب داستانهای زیبایی از پدرش میشنیدوبه خواب میرفت . یک شب پدر به کوچولوش گفت ایا میدونی فرشته ها چیکار میکنند اونا به همه جا سرک میکشند تا به مردم نیازمند کمک کنند پدرومادرها هم فرشته های نگهبان شما بچه ها هستد این فرشته ها وظیفه نگهداری از بچه ها را با عشق انجام میدهند و هر وقت خدای مهربون دید که کارشون خوب انجام دادند اونا رو برای استراحت پیش خودش می بره وخدا براشون جای راحت وخوبی تهیه دیده تا پس از استراحت به کمک دیگران بروند بخاطر همینه که مادرت هم وقتی فهمید که من به تنهایی میتونم از تو مراقبت کنم تو رو به من تحویل داد وپیش خدا رفت تا به آرامش برسه وهر کی که کمک خواست مثل یک فرشته به اون کمک کنه حالا هم بعضی شبا که تو خوابی میاد و ورواندازت رو که کنار رفته دوباره روی تو میاندازه وبوست میکنه ومیره . کوچولوی شیطان هم شاد وخوشحال از اینکه مادرش به فکر اون بوده وحالا جای راحتی داره وبه دیگران هم کمک میکنه به بازی پرداخت وفریاد میکشید پس هر وقت لپام خیسه کار مامانه آخ جون...................
روزی شخصی شیطان را با زنجیر بسیار سنگین و بزرگی می بینه که به سختی داره اونو حمل میکنه میپرسه این برای چیه شیطان میگه میخوام یکی از بندگان نیک خدا را به زنجیر بکشم تا شاید به طرف خودم جذبش کنم مرد میپرسه برای من هم همین کارو میکنی شیطان نیشخندی میزنه ومیگه تو که زنجیر نمیخوای با یک اشاره من دنبالم میای .........
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتی:
| Design By : Pichak |








































