فرشته های کوچولو وناز

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

TinyPic

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

یک بچه همواره می تواند سه چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد : ۱- شاد بودن بدون دلیل ۲- دائم به کاری مشغول بودن ۳- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود می خواهد

If You Can DreaM it You Can Do it

 

Walt Disney

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

 یکی بود یکی نبود در زمانهای خیلی قدیم  یه پادشاهی یه وزیر زیرک داشت یه روز از روزهای خدا شاه به همراه وزیرش برای گردش به بیرون قصر رفتند در میان راه شاه متوجه یه پیر مرد شد که جلو دست بنا مثل یه جوان 20ساله کار میکرد شاه که از این همه قدرت و شادابی پیر مرد تعجب کرده بود نگاهی به وزیرش کرد و گفت                                  

 

 

راز این همه قدرت و شادابی در چیست وزیر نگاه تامل بر انگیزی به پیر مرد کرد وگفت این پیر مرد یا گنجی زیر سر دارد یا زن خوبی شاه گفت برو تحقیق کن و نتیجه تحقیقات و به من بده وزیر روز بعد شروع به تحقیق از پیرمرد و زندگی او کرد پس از چند روز نتیجه تحقیقشو پیش شاه برد و گفت:

 

 

سرورم خانه پیر مرد در بیرون شهره یه خونه کوچک  یه زندگی ساده داره اما .... شاه حرف وزیرشو قطع کرد وگفت اما چی:اما یه زن داره که از زندگی خیلی بزرگتره شبها که شوهرش میاد خونه واسش چایی میریزه دست و پاهاشو میشوره می شینه با حوصله به حرفهای شوهرش گوش میده

 

شاه تاملی کرد و گفت اون زن باید مال ما باشه تو باید از طریقی اون زن و گمراه کنی وزیر زیرک گفت خیالتون راحت باشه زن در برابر دو چیز ضعف داره یکی جواهرات  و یکی زبان چرب وخوب شاه گفت برو می خواهم  با دست پر برگردی وزیر رفت روزها وقتی پیر مرد سر کار میرفت  یکی از زنهای در بار و به یه بهونای رهسپار خونه پیر مرد میکرد

 

 

پس از مدتی نسبتا طولانی یه روز وزیر خدمدت شاه رسید و گفت:سرورم بالاخره موفق شدم شاه که بی صبرانه منتظر گزارش وزیر بود گفت جان بکن بگو ببینم چه کار کردی وزیر ادامه داد و گفت:کنیزان زیادی به بهانه های گو ناگون به خانه زن پیرمرد فرستادم پس از قول  و قرار های زیاد قرار شد که 

 

او پس از جدایی از شوهرش زن اول در بار شود و هر چه بخواهد  بدهیم از طلا و جواهرات گرفته تا لباسهای ابریشمی شاه گفت بانوی اول در بار و بعد شاه و وزیر با هم خندیدن شاه گفت حالا نقشه ات کی جواب میدهد وزیر گفت به زن رساندهایم که از امروز بنای نا ساز گاری را با شوهرش بگذارد تا اینکه پیرمرد به ستوه امده و او را طلاق دهد

 

شاه نگاه معنی داری به  وزیر کرد و گفت می خواهم از نزدیک حال و روز پیر مرد را ببینم   .  

 

 

روز بعد شاه به همراه وزیرش با لباس مبدل به جایی که پیر مرد کار میکرد رفتند انگار تغییر رفتار زن از همان روز اول تاثیر خودشو گذاشته بود دیگه از خنده های اون خبری نبود هر چند  وقت یک بار به یه نقطه خیره میشد شاه انگاری قند توی دلش اب میکردند و به وزیرش مرتب افرین میگفت

 

مدتی به همین منوال گذشت دیگه از پا شستن و چایی ریختن و هم دم شدن زن خبری نبود پیر مرد که دیگه نای کار کردن نداشت روزی کنار اوسای خودش نشست و دردل کرد بنا که ادم دوران دیده ای بود رو به پیر مرد کرد و گفت ببینم در خانه کوزه اب داری پیر مرد گفت اره  اوسا گفت خوب اگه رفتی خانه پس از خوردن اب کوزه را عمدا بشکن  وبعد شروع به گریه کردن کن

 

 انقدر گریه کن که زنت بیاد و جلو گریه کردنت را بگیرد و اگه گفت چرا گریه میکنی این جمله را بگو   پیر مرد با دلی شکسته راهی خانه شد و از یزدان بزرگ کمک خواست پیر مرد طبق نقشه هنگام رسیدن به خانه سراغ کوزه رفت کمی اب خورد و سپس کوزه را طبق نقشه شکست  

 

پیر مرد گریه و زاری را شروع کرد ان قدر گریه کرد که زن دلش سوخت و امد کنار شوهرش با بی میلی گفت مگه چه شده پیر مرد با چشمهای پر از اشک گفت مگه نمی بینی کوزه ابمان شکست  زن با حالت تمسخر امیزی گفت خوب یه کوزه دیگه بخر مرد گنده به خاطر یه کوزه این قدر ناراحتی میکنی پیر مرد به یاد جمله اوسا افتاد و گفت

 

نه زن این رو نگو درسته کوزه زیاده اما من سالیان سال است که با این کوزه اب می خورم میدانم که کجا او را بگذارم که اب را زود خنک کند و با او انس گرفته وبا هم اخت شده ایم هزار دلیل دیگه حال اگه من یه کوزه تازه بخرم تا متوجه عیب و اشکالات او بشوم هزار کفن پوسانده ام

 

پیر مرد پس از گفتن این جمله از خانه بیرون رفت زن به جمله شوهرش فکر کرد و تصمیم قاطعی گرفت روز بعد وزیر و چند کنیز در غیاب پیر مرد راهی خانه زن شدن زن در را نه تنها برای انها باز نکرد بلکه از پنجره خانه اش با پر خاشگری به انها گفت درست است شوی من جذابیت ندارد درست است فقیر و تهی دست است و لی او عاشق خود من است نه عاشق ظاهر و جسم من برو به شاهتان بگید که این زن شوهر فقیرش را به مرد هوسرانی که صد ها نفر مثل من را در حرم سرا دارد ترجیح میدهد زن پس از اینکه وزیر و همراهانش رفتند خدای خویش را شاکر شد و گفت

 

 

خدا یا از اینکه عقلم را بر احساسم غالب گرداندی  و از اینکه کمکم کردی که عشق را به هوس نفروشم سپاسگزارم                                                                                                          نویسنده  حمید رضا عباسی زنگنه

   

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

دیگران را ببخشید نه به این علت که آنها لیاقت بخشش تو را دارند به این علت که تو لیاقت آن را داری که آرامش داشته باشی

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نرگس                                                                                 پدر نرگس یک لیوان آب دست حسین داد وگفت مرد تو باید اینارو آروم کنی  خودت که از اینا بدتری ...پاشو حالا وقت ناراحتی نیست آخه دکتر چیزای دیگه هم گفته .. نور امیدی به دل حسین خورد وگفت چی گفته ؟

...گفته گفته چند وقتی صبر کنید ودوباره آزمایش بدید ببینیم چی میشه

...منظورش چیه ؟ مگر قراره چی پیش بیاد

پدر نرگس دیگه توان توضییح دادن نداشت اونا یا باید بچه را از بین میبردند یا مسئولیتش را به گردن میگرفتند مسئو لیت سختی بود که تمام سختیش روی دوش حسین ونرگس بود

اون شب با تمام سختی ودردش گذشت حسین هر لحظه توانش کمتر میشد این تصمیم مربوط به خودش تنها نبود زندگی یک انسان و آینده اش در گرو تصمیم او بود در نهایت تصمیمش را گرفت

...ما یک هدیه از خدا گرفتیم هدیه را هم پس نمیدن اونم هدیه خدا .. هر چه باشه قبول میکنم

مادر نرگس هم اونو پشتیبانی کرد و گفت کار خدا بی حکمت نیست اگر نمی خواست وصلاح نبود که نمیداد

مادر حسین گفت پیش چند تا دکتر دیگه هم میریم شاید اشتباهی شده باشه

کمی امیدواری با این صحبتها تو دل همه پیدا شد

حسین ونرگس کم کم خانه نشین شده بودند خیلی براشون سخت بود صحبتهای دیگران و دلسوریها وترحمها ونصیحتهای دیگران قابل تحمل نبود کم کم ارتباط اونها با بیرون قطع شده بود دیگه حتی دکتر هم نمی رفتند افسردگی در روح وجسم اونا رخنه کرده بود حرفای دیگران هم بی تاثیر نبود بعضی وقتها نزدیکان هم حرفاشون ناامید کننده بود

مادر نرگس میگفت هیچ فکر کردی یک دختر بدون دو تا دست چقدر سخته بزرگ کردنش تا کی مادرش میخواد تر وخشکش کنه یک کم هم به فردای فکر کنید که میخواد تو جامعه بیاد چطور کارهای شخصی خودش را انجام بده آخه وقتی بزرگ بشه خودتون هم از غصه دق میکنید یک کم بیشتر فکر کنید

مادر نرگس ادامه داد البته باید نرگس تصمیم اخر را بگیره هر چی باشه اون مادره وسختی بیشتر گردن اون

نرگس گفت مادر جان شنیدی که خدا بندهای خوبش را امتحان میکنه اونم امتحانهای سخت شاید ما هم داریم امتحان میشیم من هم با حسین موافقم

حسین لبخند تلخی زد  وگفت میدونم همیشه یار منی امیدوارم خدا کمکون کنه

..رابطه اون با نرگس در حال سرد شدن بود نرگس نمیدنست باید چکار کنه هر چی به روزهای تولد بچه میرسید اضطراب اون بیشتر میشد حسین مدتی بود که دل ودماغ هیچ کاری را نداشت نامنظم شده بود و ....

عصر بود وهوا به سردی میزد حسین وارد خانه شد دیگر از آب وجاروی حیاط وچای تازه دم خبری نبود حسین وارد هال شد و نرگس را دید که غمزده یک گوشه نشسته وفکر میکند حرفای مردم کار خودش را کرده بود آنها تو تصمیمی که داشتند سست شده بودند شاید هم ایمانشون کمتر شده بود آخه داشتند به سقط جنین فکر میکردند نرگش آهی کشید وگفت حسین جان چکار کنیم یک فکری تا از این بلاتکلیفی نجات پیدا کنیم

...ما کاری نداریم که انجام بدیم باید تا موقع زایمان صبر کنیم

...آخه میگم نکنه داریم اشتباه میکنیم واز سر خودخواهی زندگی یک بچه را تو این دنیا بازیچه دلمون میکنیم ویک بچه ناقص را تو این دنیا رها میکنیم

حسین که قبلا به این صحبتها عکس العمل شدیدی نشان میداد چیزی نگفت ونرگس با اعتماد بیشتری ادامه داد میگم بهتر نیست با یک دکتر مشورت کنیم واگر راهی نداشت ....و ادامه حرفش را خورد حسین خوب میدانست منظور اون چیه

...آخه نرگس جان الان این بچه تو وضعیتی نیست که بخواهیم از بین ببریمش گناه داره یعنی خیلی دیر شده

...دیر شده برای ما یا برای اون .. فکرش رو بکن یک عمر با این وضعیت خیل سخته

حسین حرفی برای گفتن نداشت امیدش را روز به روز از دست میداد اون همه شور وحرارت داشت از بین میرفت نرگس به آرامی ادامه داد همسایه مادرم میگه یک خانومی تو شهر نزدیک اینجا هست که میتونه ....حسین با کمی شک گفت میتونه چی ؟

...میتونه بچه را دور از چشم همه وغیر قانونی از بین ببره

...فکر میکنی کار درستیه ؟

...نمیدونم خواستم تو هم نظرت رو بگی ....ادرس هم داده میگه شهر غریب کسی هم مارو نمی شناسه ماهم مدتی که جای نرفتیم به بهانه مسافرت میرویم و...مقاومت حسین تمام شده بود وتقریبا داشت قبول میکرد

.

.

.

اونروز صبح دو تایی مشغول جمع کردن وسیله شدند هیچ حرفی هم نمیزدند و داشتند میرفتند تا آرزوهای خودشون را از بین ببرند

تو مسیر گاهی نرگس وگاهی حسین جمله ای کوتاه میگفتند وبا سردی جواب میگرفتند زندگی روزهای سخت خودش را داشت نمایش میداد روزهای سخت وناامیدی وپر از سردردهای عصبی که هر دوی آنها دچار شده بودنداز بس فکر کرده بودند وناراحت گاهی دچار فراموشی میشدند حسین به این فکر میکرد که تا مقصد راه زیادی مونده وبازم میشه تصمیم خودشون را عوض کنند تو همین فکرها بود که صدای بوق ماشینی را از روبرو شنید دو تا ماشین در حال سبقت از هم از دور نمایان شدندنرگس با نگرانی دستشو به جلوی ماشین گرفت حسین با چراغ علامت داد وبه سمت راست جاده رفت هر لحظه اون دوتا ماشین نزدیکتر میشدند خطر به سمت اونا نزدیک ونزدیکتر میشد حسین با عجله فرمان را به سمت شانه خاکی برد جاده مسیر مستقیم نداشت وپیچ ملایمی در جاده بود شانه خاکی چرخ ماشین را سمت خودش کشید و ناگهان شروع به معلق زدن کردند...

...الو سلام مادر من محسن هستم مسئول مخابرات کارخانه

...سلام مادر چی شده پسرم

...ببخشید که مزاحم شدم از بیمارستان زنگ زدند و گفتن که حسین با خانمش اونجاست

...

ساعتی بعد پدر ومادر حسین ونرگس تو اتاق رییس بیمارستان بودند که داشت توضییح میداد که بعلت اورژانس بودن وضعیت  آنها قبل از آمدن پدر ومادرهاشون مجبور بودند دو نفر را بستری وتحت عمل قرار بدند و در حین صحبتهاش بارها آنها را به آرامش دعوت میکرد  آنها تقریبا حدس زده بودند که اتفاقی افتاده و خواهش کردند هر چه سریعتر از وضعیت پسر ودخترشون آگاه شوند رئیس بیمارستان با کمی مکث گفت متاسفانه علیرغم تلاش پرسنل بیمارستان بعلت وخامت حال اون دونفر تلاش ما نتیجه نداد و بچه های شما فوت کردند

ناله وزاری از مادرها بلند شد پدر هاشون انگار قادر به نفس کشیدن نبودند وصورتهاشون سرخ شده بود وبی صدا اشک میریختند دکتر ادامه داد هیچ حرفی تو این لحظات قادر به بیان تاسف ما از شرایط پیش آمده وجود ندارد اما فکر کنم اگر بدونید تو این شرایط هم خدا شما را رها نکرده یک خبر دیگر هم دارم که شاید کمی از ناراحتی شما کم کند

ناگهان صدای گریها قطع شد

دکتر با کمی هیجان از اینکه حرفش باعث آرامش آنها شده ادامه داد حال نوهاتون خوبه

...حال نوهای ما...جمله ای بود که تقریبا همه با هم گفتند

...بله نوهای شما این خانم که به اینجا رسید تو کما بود وقتی از نجاتش ناامید شدیم سریعا شرایط وضع حمل اونو مهیا کردیم و خوشبختانه نوهای شما خوب وسرحال هستند

پدر ومادر نرگس وحسین  گیج شده بودند

...آخه چطوری امکان داره ..پدر حسین بود که با تعجب میگفت  عروس ما فقط یک بچه داشت اونهم به تشخیص دکترها ناقص بود حالا شما میگویید دو تا بچه اونهم سالم

دکتر با تعجب پرسید ناقص ..ولی بچه های شما سالمند وهیچ عیبی تو وجودشون نیست کی اینارو گفته ؟

پدر حسین توضییح داد که چه اتفاقی افتاده و دکتر با ناراحتی به حرفهای اون گوش میداد

...من نمیدونم چه جوابی به شما بدم اما چیزی که الان شما دارید دو نوه سالم وشاده که باید بابت اون از خدا تشکر کنید 

پدر ومادر نرگس وحسین هیچگاه نفهمیدند که چه اتفاقی افتاد وتقریبا هیچ کس نفهمید اما همیشه با افتخار از عروس ودامادشون تعریف میکردندو میگفتند این دو تا گل تا اخرین لحظه امیدشون را از دست ندادند و مثل ما اشتباه نمیکردند چون همه ما میخواستیم بچه ها را سقط کنیم ولی اونا امیدوار و در اخر هم به همه ثابت کردند که حرفشان درست بوده کاشکی ما هم کمی از ایمان اونارو داشتیم..............

 

 

 

 

نویسنده حمید رضا عباسی

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نرگس

 

دو ماه بعد…

هوا کم کم رو به تاریکی میرفت که حسین کلید به در انداخت و وارد شد.حیاط تازه آب وجارو شده بود وبوی نم وخاک میداد بوی که خستگی از تن در میاورد صدای سلام  نرگس از داخل اتاق بلند شد

...خسته نباشی

حسین کلی خرت وپرت خریده بود نرگس به استقبالش آمد وگفت خسته نباشی اینا چیه خریدی حسین درحالی که خریدای اون روز رو به دست نرگس میداد گفت : میگن زنی که میخواد بچه بدنیا بیاره ویار میکنه وانواع خوردنیها رو دوست داره

....من هوس خوراکی کردم یا جنابعالی

حسین از شوخی نرگس خنده اش گرفت این روزا خنده حسین دلیل خاصی نمی خواست به هر موضوعی خنده اش میگرفت آدم که بهش توجه بشه همین طور میشه اونم توجه از طرف چه کسی قربانش برم امام رضا..

شبها خونه اونا رنگ وبوی دیگری میگرفت دو تای تا نیمه های شب نقشه میکشیدن که بچه رو چطوری بزرگ کنند

نرگس با دستاش شکل بچه کوچولوی رو ترسیم کرد و گفت بنظرت چه شکلیه

...نمیدونم ولی هرچه باشه وهر شکلی امیدوارم سالم وتندرست باشه

...خیلی دوست دارم شبا که میخوابه نیگاش کنم اخه میگن بچه تو خواب خیلی خوشگله

...بچه ها همیشه خوشگلند چون معصوم بی گناهند

...خیلی دوست دارم اون دستای کوچولوش رو بگیرم و یواش یواش راه رفتن یادش بدم نقاشی یاد بگیره و هذ چند روز یکبار ببرمش حموم وحسابی که تمیز شد یک حوله مامانی دورش بپیچم و...که حسین حرفشو قطع کرد وگفت ببینم من این وسط چیزی نصیبم میشه یا فقط تماشاچی هستم همه کارو رو برای خودت برداشتی پس من چی ؟نرگس خندید وگفت خوب تو باباشی تا کوچیکه مال من یک کم که بزرگتر شد وخواست بیرون رفتن رو تجربه کنه اونوقت نوبت شماست که براش نقشه بکشی  چیکار کنی حسین به شوخی گفت نخیر مثل اینکه چند سال اول ما اینجا هیچکاره ایم وتمام توجه ها به اون کوچولوهه...هردو خندیدند و دوباره شروع کردند به نقشه های جدید کشیدن که چه بپوشه وکجا ببریمش و کجا بخوابونیمش و....این برنامه هر شبشون بود حق داشتند بعد از چند سال چشم انتظاری صاحب بچه میشدند  بایدم ذوق میکردند

یکی از همین روزهای خوش بود حسین کارش رو تعطیل کرد وبه سمت خانه راه افتاد هوا کم کم رو به تاریکی میرفت همیشه سعی میکرد قبل از تاریکی به خانه برسه اما نمیشد حسین وارد خانه شد ولی چراغی روشن نبود دلشوره عجیبی به دلش افتاد توی خانه روی میز یادداشتی از نرگس دید " من رفتم خانه مادرم تو هم بیا " اما نرگس هیچ وقت برای او یادداشت نمیذاشت و اون خط نرگس هم نبود

حسین با عجله به خانه مادر نرگس رفت همه جمع بودند و زانوی غم بغل کرده بودند حسین تکان بدی خورد پرسید چی شده چه اتفاقی افتاده مادر نرگس به گریه افتاد مادر حسین هم کنارش زار میزد پدر نرگس ناراحت شد وگفت چی شده زار میزنید اگر با گریه درست میشه تا ما هم گریه کنیم بجای اینکه یک فکری بکنید نشتید وهی گریه میکنید حسین طاقتش تمام شده بود وگفت بابا بگید ببینم چی شده پدر نرگس گفت حسین جان مشکل برای هر کسی پیش میاید تحمل باید داشته باشی وصبر وتوکلت به خدا ومیدونم که همه اینا را داری پس گوش کن خدا به تو دختری داده ...حسین حرف پدر زنش را قطع کرد وگفت دختر وپسر نداره اصل اینه که سالم وتندرست باشه ما از خدا فرزندی خواستیم که اجابت شد پدر نرگس مکثی کرد و گفت درسته دختر وپسر نداره اصل بر سلامته امروز هم نرگس ومادرش رفتند سونوگرافی دکتر ....دکتر نتیجه را که دیده گفته بهتره این نتیجه آزمایش را چند دکتر دیگر هم ببرید حسین پرسید برای چی چند جا دیگه هم ببریم مگر چطور شده که پدر نرگس توضییح داد اخه دکتر میگه بچه شما تو این عکس مشکل داره ....حسین با اضطراب پرسید مشکل چه مشکلی ....پدرش ادامه داد از نظر قانونی وشرعی دکتر تایید کرده که تو این مرحله میتوانید بچه را سقط کنید ......حسین داشت به مرحله جنون میرسید فریاد زد چیکار کنیم بچه را سقط کنیم نرگس از اون گوشه ناله کرد که شنیدی حسین جان بچه ای که این همه منتظرش بودیم باید به دست خودمون از بین ببریم و به گریه افتاد حسین اشک تو چشماش حلقه زده بود ناله زد وگفت اخه چرا مگر چطور شده که باید بچه ای که اینهمه منتظرش بودیم از بین ببریم پدر نرگس گفت حسین جان توکل کن پسرم و صبر داشته باش چون دکتر گفته بچه شما بدنیا میاد ولی متاسفانه دو دست نداره.........

 

                                                                     قسمت دوم

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak