فرشته های کوچولو وناز

روز ها را با کلی فکر پول در آوردن وبدست آوردن شغل و داشتن خانه و خرید ماشین و گاهی حسادت و جنگ و زیر آبی رفتن و.....شروع میکنیم و شب که میخوابیم و هیچ امیدی هم به اینکه صبح بیدار بشویم نیست ...                                                                       اما باز هم کلی نقشه جورواجوربرای فردا تو سرمون هست و نمیخواهیم قبول کنیم که روزی این دنیای زیبایی خاکی را برای همیشه ترک میکنیم و اینهمه حرص وجوش که خوردیم برای همیشه تمام میشه و این لذت دیدن طلوع خورشید و غروب آن و لذت نفس کشیدن کنار دریا و شنا کردن و دیدن خنده های بی ریای بچه ها را روزی برای همیشه از دست میدیم ...

فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم،اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم...

 

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

به نزدیکی خانه آنها که رسیدیم با تلفن آدرس دقیقتر را پرسیدیم که پدر مهیار زحمت کشید وخودش آمد سر راه ما و به اتفاق بسمت خانه رفتیم

طبقه سوم یک آپارتمان بودند و بعد ازاینکه پدر ومادرم وارد شدند من هم با وسایل دستم داشتم وارد میدم ومشغول احوالپرسی که یکدفعه مهیار با حالت خنده داری وسط اتاق ایستاد وبا بدنی مثل کسی که گارد گرفته داشت منو نگاه میکرد و از چشمهایش شیطنت وسادگی بچگانه میبارید به سختی جلوی خودم را گرفتم تا نخندم ....

                                          ..ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

پاییز   

82 بود که با کلی دلتنگی رفتم اصفهان میخواستم کمی آرامش پیدا کنم اخه اصفهان با بزرگی که داره نسبت به بقیه شهرهای بزرگ کمی آرامتره واین از برکات زاینده رود و این پلهای زیباست که قدرت طبیعت و عقل نیاکان ما را به رخ ما میکشه و باعث میشه اینقدر مغرور نباشیم یا حداقل من اینجوری حس میکنم اما در کل جای نیست که بتونم زندگی کنم فقط برای آرامش و گردش خوبه ودر کل من از شهرهای شلوغ خوشم میاد مثل تهران که گزینه اصلیه ولی اگر میشد نیویورک هم زندگی کنم بد نبود چون میگن اونجا هم به این شلوغیه....

                                                                                             ...ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

میگن یه یارو بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد
دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد


البته مثل سریال لاست نه دریچه ای پیدا کرد و نه تعدادی خوش تیپ دور وبرش بودند تا خودشو سرگرم کنه .
روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود . .
.اول فکر کرد اون دیگران معروف اومدن و کلبه اش را آتش زدند ولی اینطور نبود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کار کنی "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .

از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم . وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان ترین کاراست. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........

 
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند
.


اما اگر کلبه ات سوخت و کشتی نیومد نشانه چیست ؟

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

 

فردا روز طبیعته

. 13 فروردین . روز آشتی مردم با طبیعت . روز گشت وگذار بیرون شهر . روز تفریح و سرگرمی و روزی که سعی میکنیم نحسی سیزده را خارج از شهر بدر کنیم .

جمع میشیم وکبابی و آتشی و والیبالی وبدمینتونی و

...زنها هم تلافی غیبت نکرده یکسال گذشته در وهمسایه و دوست آشنا را از خجالت خودشون در میارن و مردها هم به دسته گلهای فراوانی که به آب دادن وماشاالله کم هم نیست میخندند و غش وریسه میرند و اصلا عین خیالشون هم نیست که یک زمانی این کارهاشون عیب بوده....

بعد از ناهار ساعت دو بعد از ظهر هم چای و چرت وبیدار شدن کاذب از خواب وبحث سیاسی وتاریخی و ازتمدن هزار ساله وفرهنگ غنی ایرانی گفتن و...

موقع خداحافظی از طبیعت هم با بجا گذاشتن یک محوطه

16 متر مربعی از آشغال وگلهای کنده شده وشاخه های شکسته شده وقربان صدقه بچه ها که ماشاالله چقدر انرژی مثبت وفعال دارند که این همه خرابکاری کردند ...

سوار ماشین به سمت منزل و ترافیک و بوق وزرنگ بازی بعضی ها از خاکی بغل جاده رفتن و خاک به خورد ملت دادن و فحش به بقیه که رانندگی بلد نیستند و قیافه حق بجانب گرفتن و پف کردن و اه کشیدن که ای بابا گوسفندی فروختن وماشین گرفتن

... شب هم خسته و کوفته وعرق کرده بقول فردوسی پور میریم که داشته باشیم خر وپف را....

درباره نحسی سیزده خیلی ها اعتقاد دارند که خرافاته ولی اگر جنگل وطبیعت و کوه و زبان داشتند با صدای بلند فریاد میزدند که خرافات نیست و هیچ روزی برای ما نحس تر از روز سیزده فرودین که انسانهای متمدن و از خود راضی دمار از روزگار ما در می اورند نیست

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

 

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول
ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم.
ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ میکشید. نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کندزندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم
همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتمنه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»


گفتم: «آره...نه...نمی دونم
ویلان همین طور نگاهم می کرد،
نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم.. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت
که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت:

" پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی "

.....داستایوفسکی

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

عید بیخودی بود ..........

همیشه تعطیلات عید بیخوده.........

سالهای بعد هم از این بیخودتره......

سالهای قبل هم مثل امسال بیخود بود.......

فقط وقتی بچه بودیم خیلی خوش میگذشت .....

 ما باید نوع واسم این تعطیلات را عوض کنیم ......

واین تعطیلات فقط برای بچه ها لذت بخش و زیباست.......

چون هنوز هم اونها بهترین حس وحال را تو این عید دارند....

 

برای من هیچ چیز مثل این دید وبازدید عید کسل کننده و مزخرف نیست ...

من فکر نکنم کسی را دیده باشم که این حرف را نزنه که عید فقط تو بچگی به ما خوش گذشته و الان تقریبا بی معنی شده ...البته برای ما بی معنی شده ولی برای بچه ها هنوز هم همون حالی را داره که ما چندین سال پیش داشتیم ...ولی اصرار ما به اینکه میخواهیم دوباره همون خوشی را تجربه کنیم و هیچوقت دوباره این اتفاق نمی افته باعث دلگیری ما از این تعطیلات میشه ...

امسال هم مثل سالهای دیگه شروع شد و فقط تنها فرقش این بود که لحظه تحویل سال رااز تلویزیون نفهمیدیم کی بود........

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

<# FILE_TAGS #>

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak