فرشته های کوچولو وناز

 

ساعت نزدیک یک بعداظهر یکروز گرم مرداد ماه بود گرما علاوه بر اینکه از بالا به میبارید یک هرم اتشی هم از روی اسفالت به صورتم میخورد.. وقت داشت بسرعت برایم میگذشت و اگر بموقع  نمیرسیدم باید یکروز دیگه تو اصفهان معطل میشدم... بعضی از کارمندها متاسفانه نمیدانند که یک اشتباه تو فرستادن یکنفر به محلی ممکنه به قیمت از دست رفتن کلی وقت و هزینه اضافی برای انسان تمام بشه وحتی کاری برای همیشه نا تمام بمونه... پیش خودشون میگن خوب اشتباه هم شد میره خانه فردا میاد ولی اگر این خانه چند صد کیلومتر با اونجا فاصله داشت چی ؟ کافی بود اون ادم چاق سوخته چهره کمی دقت میکرد و شماره پرونده را چک میکرد تا من را اینقدر الاف نکنه...

به نزدیکی پل رسیدم گرما امانم را بریده بود با دست به هر ماشینی اشاره میکردم توجهی نمیکرد...ساعت یک بود و همه میخواستند به خانه برسند واز شر گرما راحت شوند....

کلافه شده بودم ومثل اینکه خیلی هم از قیافه من میبارید که بهم ریختم وناراحتم از اینکه تاکسی پیدا نمیشه ...خسته شده بودم خواستم پیاده به اونطرف پل برم تا شاید تاکسی به تورم بخوره که تو اون جمعیت  یک پرشیا خاکستری داشت خودشو از تو ترافیک بزور کنار میکشید وبا بوق منو متو جه خودش کرد ..شیشه های ماشین بالا بود و بنظر مسافر کش نمیامد...با دست بمن اشاره کرد که بیا جلوتر..با کمی تردید جلو رفتم و از شیشه عقب راننده را نگاه کردم ..اشنا نبود...سوار شدم و نسیم خنک کولر حالم را جا اورد ومطمئن شد مسافر کش نیست...سلام کردم

مردی تقریبا مسن با کت وشلوار واراسته بهم نگاه کرد وگفت چته پسر چرا اینقدر کلافه ای؟

گفتم گرما داره کبابم میکنه و باید خودمو برسونم نیکبخت الان هم ساعت یکه وداره ادارات تعطیل میشه و اگر نرسم باید برم شهرمون .الحمدالله تاکسی هم گیر نمیاد ..مرد تبسمی کرد وگفت اره اینجا محل عبور تاکسی نیست باید بری اونطرف پل ماشین بیشتره..حالا نیکبخت گیر کارت چیه ..گفتم مشکل حقوقی دارم باید کارم رااونجارسیدگی میکردند وجواب میدادند ولی گفتند چون از شهر دیگه ای اومدی باید بری 22 بهمن منم اومدم اینجا دوباره دارند پاسم میدم همون جا ...پشت چراغ قرمز توقف کرده بودیم که پرسید مشکلت چیه و منم به مختصر گفتم که کجا گیرم...ناراحت شد از صحبتهام وگفت خدا بزرگه زیاد به این چیزها توجه نکن خودش درست میکنه اصل اینه که داری تلاش میکنی و بقیه را بسپر به خودش از اونجای که نمیدونی خودش برات حلش میکنه....

کمی دلم اروم گرفت از حرفاش..چراغ سبز شد و و بعد از چهار راه متوقف نشد گفتم ممنون از زحمتتون من اینجا پیاده میشم مثل اینکه مسیر شما جای دیگه است..خنده ای کرد وگفت میبرمت نگران چی هستی من چند دقیقه وقتم گرفته میشه ولی نمیزارم مهمون شهر ما ناراحت برگرده...

به چهار راه که رسیدیم شماره موبایلش را بهم داد و گفت اگر کارت راه افتاد ور فتی که به سلامت و اگر موندگار شدی زنگ بزن کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم حتی اگر در حد یک مشورت ساده باشه من دکتر منتظری استاد دانشگاه صنعتی اصفهانم....

از اون روز به بعد هر جا کسی را تو خیابان یا جاده سر درگم میبینم میرسونم و تو دلم از دکتر تشکر میکنم وخوشحالم  که هنوزم میشه ادمهای را پیدا کرد که با تمام مسئولیت و گرفتاری  به فکر هموطن خودشون هستند وناراحتی اونو ناراحتی خودشون میدونند و شعر سعدی را اویزه گوش خودشون کردند که  "بنی ادم اعضای یک پیکرند "

دوست داشتم با نوشتن این مطلب هم یادی از دکتر منتظری کرده باشم هم ادای دین به لطفی که در حق من کرده ودرس انسانیتی که در عمل بمن داد و از خودم شرمسارم که بهانه گرفتاری باعث شده که  تماسی با اون مرد شریف نگیرم تا از ایشون تشکر کنم ..  

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

بالاخره کی میخوایم درست بشیم...

نمیدونم چرا ما همیشه منتظریم که یکی بیاد وشرایط را برای ما بهتر وراحت وهمه عیبهارا برطرف کند و هیچوقت خودمون قصد نداریم که برای این بهتر شدن ذره ای تلاش کنیم حتی اگر اون یک ذره تلاش فقط صبر کردن  ورعایت حق دیگری  باشه...

حالا این صبر کردن ورعایت حق دیگران میخواد تو صف بانک باشه میخواد تو وارد شدن به سینما باشه میخواد پشت چراغ قرمز باشه و یا تو ترافیکهای تعطیلات اخر هفته باشه...

یعنی اینقدر سخته که نمیشه ساعتی از وقت خود را به این اختصاص بدیم که نفر روبرو هم مثل ما انسانه وکار و زندگی ومشکلات و خوشی وبچه و پدر ومادر ودوست ونامزد وهر چی که ما داریم اون هم داره ومثل ما یک انسانه با همه چیزهای که ماداریم ونداریم وحق داره از لحظاتش لذت ببره..

اینکه شما از هر فرصتی بخوای با تقلب ورعایت نکردن انصاف استفاده کنی و به هدفت برسی حتی اگر این هدف در مسافرت باشه ورسیدن به شهر مورد علاقه ات ....پس چرا اینقدر داد از حق از دست رفته خود میکنیم

وقتی خود ما هم اگر فرصتی هر چند ناچیز دستمون بیافته حق دیگران را پایمال میکنیم..

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

این روزها مد شده بمحض اینکه چهار نفر جایی دور هم می نشینند شروع به بحث وتفسیر سیاسی میکنند ودرباره هراتفاقی نظر سیاسی میدهند حتی اگر این اتفاق خاراندن دماغ توسط انگشت مبارک باشه...

تفسیرها هم کلا خیلی جالبه مثلا اگر خیابان سلسبیل را یکطرفه کنند نتیجه میگیرند که کار سبیل دارها راقراره یکسره کنند وپدرشون را دربیارند   ...

یا اگر گربها شب میو میو کردند نتیجه میگیرند که که دارند از مائو یستهای چین طرفداری میکنند

تمایل خانمها هم به سمت خانه داری را نتیجه مقابله با بانکداری و غیرو غیرو میبینند

.

این گوشه های از نوشته های نویسنده ای است که متاسفانه اسمش را فراموش کردم اما مطلبش  هنوز تو ذهنم مونده و مربوط به سال ۶۴ میشه  که اونموقع هم بعضی رفتارها مثل الان بوده ...                     

دیروز که میخواستم پول از جیبم در بیارم پارچه ای سبز  از دوستی که زیارت حرم ابوالفضل رفته بود و هدیه برایم اورده بود از جیبم بیرون امد و اطرافیان یکی با دید تحسین و یکی با غیظ چنان نگاهم میکرد که مونده بودم جواب کدوم طرف را بدم...

خواهشا همه چیز را باهم قاطی نکنید واگر نوشته ای حاکی از حمایت از شخصی یا جریانی بود تا اخر عمر هر نوشته ازنویسنده را ربط به اینکه چون سنه 1302 از فلانی حمایت کردی پس آش جنابعالی شوره نفرمایید

در ضمن این کتاب را اونموقع خوندم ولی چاپش شاید برای دو سه سال قبل باشه الان هم تو کتابخانه من حی وحاضر موجوده....

البته زیاد فکر خودتون را خسته نکنید و پیش کتابخانه های که مرتب چبده شده و ذره ای خس وخاشاک روی اون نیست و معمولا موقع عکس گرفتن جلوی اون فیگور میگیرند نره چون من بعد از خوندن کتابها متن انها را تو فکرم نگه میدارم و کتاب را با عرض معذرت تو کارتن جای پفک یا تاید میزارم و میندازم تو انباری ...

حالا هم پیدا کردن اصل کتاب سخته هر چند موجوده اما  متن بدردبخور کتاب را هنوز تو ذهنم دارم که وقتی دوستی شعر ابو سعید  را به نگرشهای اعتقادی من  وصل میکنه بلافاصله یادداشتهای اون نویسنده مرحوم  بیادم میاد که میگفت کاری میکنند که اگر کسی هم داخل هیچ جریانی نیست  و داره زندگیشو میکنه ناخوداگاه خودش را وصل به جریانات مختلف ببینه و یکهو می بینه نمیتونه خودش را کنار بکشه و میشه چیز...          هیچی بابا

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب

وز دور زمانه عدل سلطان مطلب

روزی پنج در جهان خواهی بود

آزار دل هیچ مسلمان مطلب

...

در دیده بجای خواب آبست مرا

زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی

ای بیخبران چه جای خوابست مرا

..

با علم اگر عمل برابر گردد

کام دو جهان ترا میسر گردد

          مغرور مشو به خود که خواندی ورق

     زان روز حذر کن که ورق بر گردد

...

                                                          از واقعه‌ای ترا خبر خواهم کرد

                                                          و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد

                                                           با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

                                                           با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

                                              

                                            ابو سعید ابوالخیر

پ ن ...دیدم هیچی بهتر از این شعر نمیتونه حرف اینروزها باشه منم که فعلا فکرم رفته تعطیلات پس دم ابو سعید گرم که زحمت شما را از خوندن نوشته های من کم  کرد

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

گفت ادعونی استجب لکم....

و من باور نکردم چشمهایم رابستم و از خدا گریختم غافل از اینکه خدا با من و درون من بود ....

شروع به ساختن زندگی کردم  تا اون بالاها ...

اما مسائل ساده تبدیل به بلایا میشد وهمه چیز به ویرانی میکشید و من  دست کمک به همه دراز کردم وخواهش کردم...

عده ای مسخره کردند و عده ای هم که به کمکم امدند  نزدیک موفقیت همه چیزم را گرفتند ورفتند ومن ماندم وحسرت و نگاه خدا...

گفتم چرا خدایا...

گفت تو خود خواستی... تو از کسانی کمک خواستی که خود محتاج بودند...

گفتم چه کنم خدایا...

گفت مرا باور کن واز صمیم قلب بخوان و بدان هر لحظه که بخواهی من در کنار تو هستم...

که اگر مرا باور کنی خودت را باور کردی  و به ان لذت عظیمی که در جستجوی ان هستی میرسی و لازم نیست برای رسیدن به لذت خود را به اب واتش بزنی و بی نیاز  از هرچیزی میشوی چون من  عشق مطلقم و اگر عشقم را بپذیری همه اینها را داری ...

همه اینها را میدونم وبارها و بارها با تمام وجود لمس کرده ام اتفاقاتی که هیچکس یارای کمک نبوده و لحظه اخر به فریادم رسیده اما خیلی از کارهای دنیا بر اساس عدالت نیست و هیچ وقت هم جوابی برایش نیست و همیشه وعده داده  و به این سفارش میشویم که  عقل عاجز از جواب این مسائل است ولی اگر عاجز بود چرا با بدست اوردنش از درگاه خدا رانده شدیم....

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak