فرشته های کوچولو وناز

ادم تو این روزگار یک چیزهای میبیند ومیشنود که بعد از این دیگر نه میتواند به چشمهایش اعتماد کند و نه به گوشهایش ...

حتی نمیشود فرق بین دروغ و واقعیت را تشیخص داد.اینقدر دروغها تو لفافه حقیقت پیچیده شده که بعضی وقتها دروغها هم شکل حقیقت میگیرند...شما دارید راهی را میروید که به سمت واقعیته وانچه را خواستار هستید که اصل زندگیه ولی نتیجه اون چیزی جز سراب نیست و بدست نمیاد و این هزاره سوم دنیاست که پیچیدگی جریانات درون ان باعث میشود که ادمها نتوانند تشخیص بدهند کی دروغ میگویید کی راست ؟ کی قهرمان است کی ضد قهرمان ؟

 جمله همه راها به رم ختم میشه حالا تبدیل شده به اینکه همه راها به صندلی قدرت ختم میشود ....

تست پایین را خیلی دوست دارم شما هم امتحان کنید و جوابش را تو ادامه مطلب ببینید.....

 

شما…..

یک انسان ساده / معمولی / بازاری / دانشمند / محقق / سیاسی و …

این امکان داده میشود که یک رییس برای دنیا انتخاب کنید که بتواند دنیا را به بهترین وجه رهبری کرده و صلح..ترقی ..امنیت..خوشبختی و ارامش برای بشریت به ارمغان بیاورد

 دقت کنید که شما دارید اینده خود وفرزندانتان وکل بشریت را به او میدهید …

بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید ؟

 

شخص اول…

او با سیاستمداران رشوه خوار و بدنام ارتباط دارد…

از فالگیر و غیب گو ومنجم مشورت میگیرد…

در کنار زنش دو معشوقه دارد وشدیدا سیگاری و روزی ده لیوان مارتینی میخورد

 

شخص دوم…

از محل کارش دوبار اخراج شده و تا ساعت دوازده ظهر میخوابد..در مدرسه چند بار رفوزه شده و در جوانی تریاک میکشیده وتحصیلات چندانی ندارد…

ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد وچاق و بی تحرک است

 

شخص سوم ….

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده…

گیاه خوار است وبه سیگار ومشروب اکیدا دست نمیزند و دارای سلامت کامل است..

در گذشته هیچ رسوایی به بار نیاورده…

 

به چه کسی رای میدهید ؟

جواب را در ادامه مطلب ببینید….

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

 فکر نکنم چیزی به زیبایی  هدیه گرفتن برای یک پسر بچه 10 ساله وجود داشته باشه  ..

اینکه مورد توجه باشی و عزیز و حس کنجکاوی اینکه چی  برات اورده باشند خیلی لذت بخش بود...

پسر خاله امد و از کنارم رد شد و ماشین رنگی خوشگلی با جلد بزرگی که ماشین از بیرون معلوم و میدرخشید دستش بود وتقریبا اندازه خودش... بدون توجه به من رد شد....

 نوبت به پسر دایی هام رسید که اونام هم جعبه های هدیه را باز نکرده بردن طبقه بالا ....

من به اهستگی نزدیک رفتم ...خجالتی بودم و اینکه حالا چی بگم به مادر بزرگ ...سلام کودکانه ای کردم و کمی خودم را معطل کردم ...گفت اه سلام  بیا اینجا عزیزم ببینم کجای ننه...

 خوشحالی تمام وجودم را گرفت و نزدیک شدم بوسه ای به سرم زد و گفت بیا این مداد رنگی ها را بگیر برات کادو اوردم....

حس ناخوشایندی بهم دست داد وقتی مداد رنگی ها را بدون جلد اصلی خودشون داخل پلاستیکی معمولی دیدم....

گرفتم و گفتم ممنون و با بغضی از اینکه این کادو بود یا از سر واکردن بیرون رفتم ...حس خوشایند حالا جایش را به نفرت کودکانه داده بود....

 

سالها گذشت حالا مرد جوانی بودم که تازه مشغول کار وزندگی شده بودم بخاطر مشکلی به دردسر افتاده بودم و میخواستند بخاطر مبلغی حکم حبسم را میگرفتند و من شاخه نهالی بودم که تازه سر پا ایستاده بود و نمیتونست تندباد جاری را تحمل کنه ....یاد مادر بزرگ افتادم و اینکه تو ثروت میلیاردی که بهش دسترسی داره میتونه کمکم کنه ...پسر داییها و حتی داییها و پسر خاله و خاله ها از نعمت سفره اش استفاده میبردند و تنها من بودم که تا اون موقع چیزی نخواسته بودم ...وقتی خواسته را شنید پیغام داده شد که زندان مال مرده میره ادم میشه و خدا نخواست که این شکلی ادم بشم و از خوان ثروتش بی نیازم کرد...از پس مشکل برامدم و تنها کینه ای در دل برایم ماند تا روز تلافی...

سالهای عمر گذشت حالا اون نهال تبدیل به مردی شده بود که تند بادها هم برایش نسیمی بیش نبود و نه تنها بین بچه های هم سن خودش یک سر وگردن بالاتر بود بلکه بین بزرگای فامیل احترام خاصی داشت شاید یک جور  احترام امیخته به ترس  ...حالا نه احتیاجی به ثروت مادر بزرگ داشت نه غرورش دیگه اجازه فکر کردن به این موضوع را میداد ..پسر دایی ها کماکان دست به دامن ثروت پیرزن بودند و هنوز با وجود فرزندان قادر به ایستادن نبودند .پسر خاله به مرز دیوانگی رسیده بود ومضحکه خاص...اما من تبدیل به شخصی شده بودم که هر چه میخواستم بدست میاوردم ولی ان کینه هم چنان وجودم را میخورد وهنوز درک نکرده بودم که ثروتمند واقعی من که بی نیازی از بنده خدا بود ..

گفتم خدایا  ثروتت را از من دریغ نکن  مراتاکنون حفظ کردی حالا بی نیازم از ثروت کن ...

به این فکر میکردم که پول فراوانی از خواسته قلبیم از خدا بدست میاورم چون هر گاه خواسته بودم  داده بود  و هیچگاه بی جواب نمانده بودم  ولی ندانستم انچه  اینبار میدهد پول نیست....

تلفن زنگ زد مادر بزرگ بود ... چه عجیب سالها بود که کودک دل چرکین از مداد شمعی بی کادو و بدون جلد  وکسی که باید زندان میرفت تا مرد بشه فراموش شده بود ....فقط یک جمله بدادم برس

رفتم ... نشسته و نفسش به اخر رسیده و زمین را چنگ میزند و لباسهایش از درد خیس عرق شده  و از درد سینه وپشت مینالید ....بلندش کردم و بیمارستان و اور‍‍ژانس وبستری و سکته قلبی ناقص..

تماس گرفتم که بیایید که مادرتان نفسهایش سنگین شده....یکی گرفتار پسر مریضش بود ..دیگری گرفتار اختلافات ملکی ودعوای دادگاهی یکی هم یواشکی مادر را رهاکرده بود بخاطر مسافرتش ..بعدی مشغول حل کردن بیماری قندش پای منقل!!!!!!!

پیرزن پولدار همراه نداشت و فقط من بودم ..نوه ها و پسرها  وهر کی از سفره او میخورد نبود و فقط کسی مانده بود که عمری فراموش شده بود ...

دستم را کنار تخت گرفته بود دستی که از ترس مرگ تا صبح دستهایم را میفشرد ...

تا صبح نخوابیدم تا نفس پیرزن دوباره جان گرفت  ...

روز بعد یکی یکی پیدایشان شد و چه بی رمق بودند وزشت خو ...بمحض  روبرو شدن با هم شروع به دعوا کردند و بد وبیراه نثار هم میکردندمن نگاه میکردم و نیشخندی از سر رضایت و  در تعجب که اینهمه کینه  گذشته از پیرزن چگونه جایش را به محبت داد  .....

شب نخوابی ونگرانی برای سلامت کسی  که یک عمر تو را فراموش کرده و از او کینه به دل داری عجیب بود و من ندانستم که ایا این همان  ثروت عظیمی است که  از خدا خواستم و  وجودم را از کینه پاک وان  را تبدل به محبت کرد ؟

 اما لذت عمیقی تمام وجودم را به خلسه برد و برای لحظاتی اغوش خدا  را حس کردم ....

 

17/6/88

سعید

 

 پ . ن...اینو  بدون اجازه نوشتم شاید هم ادای دین بود

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

بعضی نعمتهای خدا هست که خیلی بچشم نمیاد ولی از خیلی چیزهای که دنبالش هستیم وبدست نمیاریم باارزشتره..

و اون فراموشیه...خیلی چیز بدردبخوریه اگر نبود معلوم نبود چند نفر میتونستند این عمر گرانبها را خودشون با دست خودشون تموم نکنند و زودتر از  جناب داس به دست خودشون را خلاص میکردند..

مدرسه که میرفتم وقتی تجدید میشدم دیگه فکر میکردیم نمیشه خونه رفت وگرنه بابا جنازم را میندازه وهی فکرهای جورواجور که چطوری سر وته اونو هم بیارم و تا ظهر نقشه میکشیدم وقسم میخوردیم که دیگه تکرار نشه و لی وقتی ظهر وقت ناهار میشد یکراست میرفتم خونه و ناهار و ..اخم وتشری و امتحان بعد تجدید و تکرار....

حالا هم همینطوره بارها اشتباه میکنم ونمیخوام که تکرار کنم ولی نمیشه و دوباره بعد از مدتی سر خوشی میاد سراغم و دوباره همون اش وهمون کاسه ...

البته این اتفاقات دوره سالیانه داره و کار یک روز دو روز نیست ..

------------------------------/

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

امسال ماه رمضان با همه سالها فرق کرده ..عید هم همینطور بود !

تمام حسهای قشنگی که تو این ماه داشتم رفته ...چرا؟

 یا من خیلی تغییر کردم یا این روزگار خیلی با گذشته فرق کرده که حال وهوای این شبها هم عوض شده ...

خارهای زندگی روز به روز واقعی تر و زیباییها بیشتر به سمت این که خیالی بیش نیستند میروند...

.

.

---------------------------

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

image hosting

نوشته شده در جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak