فرشته های کوچولو وناز
شیطان اندازه یک حبّه قند است گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما حل می شود آرام آرام بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم و روحمان سر می کشد آن را، آن وقت او خون می شود در خانه تن می چرخد و می گردد و می ماند آنجاو می شود من ------ پ ن.. اصلا یک لحظه هم به فکرتون خطور نکنه که این نوشته منه. ولی بسیار زیبا شرح گول خوردن ماست که همیشه فکر میکنیم خیلی شیطان به خودش زحمت میده وتلاش میکنه برای گول زدن ما ارتفاع زیادی گرفته بودیم جنگلهای با برگهای سوزنی بسرعت از مقابل دید ما میگذشتند ...ازتودهای کوچیک ابرگاهی عبور میکردیم ..کابین هواپیما براثر برخورد توده هوایی تکانی خورد ..به اطراف نگاه کردم هر کدام از هواپیماها را یکی از دوستای قدیمی خلبانی میکرد و تازه از ماموریت سخت وخطرناکی برمیگشتیم که ناگهان هواپیمای بهترین دوستم شروع به سقوط کرد به حالت مارپیچ به سمت زمین میرفت رودخانه ای که روی اون پلی فلزی بود از بالا دیده میشد هواپیما با سرعت و مارپیچ به سمت زمین میرفت داد زدم چی شد ...؟ صداهای عجیب وغریب از سمتش میامد ومعلوم نبود چی میگه...به دوستای دیگه نگاه کردم که تقریبا بی تفاوت دارند اونو نگاه میکنند برام خیلی عجیب بود که کسی عکس العملی نداره...دوباره تو بیسیم داد زدم چی شد داری سقوط میکنی ؟ ولی جوابی نیامد به سرعت به پل نزدیک میشد و چیزی به برخورد او به پل نمانده بود که از ناراحتی شدید چشمامو بستم که این صحنه را نبینم که ناگهان صدای خنده و دست زدن را شنیدم.. همه برای اون کف میزدند ومیخندیدند.... کمی که اوج گرفت با خنده و جدی گفت : تو چت شده پسر چرا تمرکز منو بهم میزنی مگه نمیدونی اینجا اولین جای که عشقمو پیدا کردم و هر وقت از اینجا رد میشم بیاد اون سقوط یک سقوط نمایشی دارم .. وچه شوم است سایه جنگ بر سر یک ملت .... همیشه این سوال برایم مطرح بوده که ایا حاکمان جنگجوی تاریخ واقعا جنایت کار بودند یا انسانهای وطن پرست.... . .
در ادامه مطلب... بعضی وقتها دنبال چیزی میگردیم ونمی یابیم ...یا مکان درستی نمیگردیم یا زمان درستی بدنبالش نبودیم... بعد هم که پیدایش میکنیم می بینیم جای بوده که هرگز تصورش را نمیکردیم ... دوست پیدا کردن هم همینطوره ...چه شخصیتهای که سالها در جستجویش هستیم ونمی یابیم ووقتی هم بدستش میاوریم که یا ان شور وجود ندارد و یا وقت بودن کنار هم بسیار کم شده است که باید حسرتی خورد از جنس خمیازه بعد از چرت عصر تابستان .... عده ای بزرگ زاده می شوند، عده ای بزرگی را بدست می آورند و.... عده ای بزرگی را بدون آنکه بخواهند با خود دارند....... شکسپیر مهر شروع شد ....بچه های قد ونیم قد با خوشحالی عجیبی به مدرسه میروند وشاید اولین تجربه شیرین زندگی اجتماعی را بدست میاورند...با لباسهای یک شکل و مرتب که بنظر من علیرغم اینکه هزینه مالی روی دست بعضی خانواده ها میزاره و برای بعضی ها مشکل ایجاد میکنه ولی برای روحیه لطیف بچه خیلی خوبه که فرقی در قدم اول زندگی بین خود ودیگران نمی بینند... هر چند ما ادم بزرگها هر چیز خوبی را با سو استفاده تبدیل به مشکل میکنیم و بعضی مدارس برای هر سال رنگی انتخاب و هزینه اضافی برای خانوادهای بعضا ضعیف درست میکنند و باعث نگرانی برای تحصیل اول سال بچه ها میشوند...وگاهی هم با تولیدی لباس هماهنگ وپورسانتی و.... خانم دوستم پسرش را برای کلاس اول برد مدرسه وتا عصر کلی تو افتاب موندن تا کلاسها معلوم بشه هر کی به کلاس چه خانمی میره...بعد از مدرسه خودش وپسرش خیلی خوشحال بودند که تو کلاس خانمی رفته بود که به مهربانی وخوبی معروفه وهمه ازاون تعریف میکردند... فردای مدرسه پسرش با کلی ذوق وشوق دوباره لباسهاشو پوشید و هی خودش را مرتب میکرد و میگفت بابا این چه جوریه...مامان دیر شد زود باش منو ببر مدرسه.. عصر که از مدرسه برگشته بود میگفت بابا میشه مدرسه مو عوض کنی من اینجارا دوست ندارم... یاد خودم افتادم که بجز کلاس اول و خانم مهربونی که داشتم وهیچ وقت قیافه او را فراموش نمیکنم وکادوی که تو بچگی بهم داد هنوز مزه اش را حس میکنم وخیلی دوستش داشتم ودارم .... همیشه از مدرسه بدم میومد و هیچ وقت هم با معلمها راحت نبودم و حقیقت اینکه ازشون دل خوشی نداشتم و از ناظم ومدیر که خیلی بیشتر...خیلی از معلمها از فرط بیکاری معلم شده بودند وکلی از بدبختی زندگیشون وبی پولی واجاره نشینی و موضوعات ناراحت کننده دیگه حرف میزدند که به خیال خودشون بچه ها رابا شرایط جامعه اشنا کنند ولی فقط دل ما را سیاه میکردند که از شروع زندگی بترسیم و بعضی ها را همین ترس از پا در اورد و هیچ وقت هیچی نشدند.... هنوز هم بعد از سالها هیچ وقت دلم برای مدرسه و اول مهر تنگ نمیشه هیچ خیلی خوشحالم ریخت کلاس را به چشم نمیبینم... باباش پرسید چرا پسرم ؟با کش وقوس فراوان که به خودش داد ونوچ نوچ میکرد گفت اخه امروز مامان جواد از خانم خواست که دوستش را از اون یکی کلاس بیاره پیش جواد تا تنها نباشه وخانم به هرکی گفت قبول نکرد بره اونجا بعدش هم قرعه کشی کرد واسم من بیرون اومد منو بردن سر یک کلاس دیگه گذاشتن و نمیخوام برم مدرسه....! توضییح واضح ترش اینکه مادر یکی از بچه ها خواسته پسر گل سر سبدش را بزار تو کلاس خانم خوبه بنابراین با اشنا بازی این پسر کوچولو را تو ذوقش زده وبرده یک کلاس دیگه تا پسر گلش بیاد اینجا وراحت باشه و فکر اینو نمیکنه که بعد این میشود دو تاسرمشق خیلی خوب برای این دوتا بچه که وقتی بزرگ شدن اولا پارتی بازی وسفارش کردن رایاد بگیرند ودوم رند بازی و تیز بازی و از فرصت استفاده کردن واینکه پاتو بزار روی سر دیگری تا خودت بالا بری وبقیه هیچ حقی ندارند تو این جامعه و هر چی هست برای خودت باشه ....... حالا کو تا دیپلم وبعد دانشگاه والی اخر تا این بچه ها یاد بگیرند چطوری تو این جامعه زندگی کنند و چطوری به شکلهای مختلف حق دیگران را بخورند وپایمال کنند راه کج بروند... بعدش میگیم معلوم نیست چیکار با این جامعه کردند که سنگ رو سنگ بند نمیشه وپارتی بازی ورانت خواری مملکت را برداشته وخیلی ها با تحصیلات خوب پشت در موفقیت گیر افتادند وبعضی ها با هیچی صاحب همه چیز شدند.....هر چند همه این مشکلات از اینجا شروع نمیشه ولی شروع خوبیه برای بد بودن ....دیگه نمیگیم قدم اول را خودمون یاد پسر ودختر گلمون دادیم که حق دیگران را ضایع کنند واونا هم یکی بودند مثل جواد وپسر دوست من که در اینده ممکنه همین جواد تو موقعیتی که میتونه پیشرفت بکنه توسط پسر دوست من کنار زده بشه تا کسی دیگه که دوست خودشه راصاحب امتیازی بکنه که حقش نیست ...... خشت اول راگر نهاد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج
ادامه مطلب

| Design By : Pichak |















