فرشته های کوچولو وناز

داشتم با جوجه قدم میزدم که رسیدیم به کلوپ فیلم با سرعت رفت پشت ویترین و با انگشت و چشمهای پر از شور گفت بابا تام وجری برام بخر قسمت هفتمش ...

یاد سالهای نوجوانی خودم افتادم که رفتم نوار ویدیو تام وجری را بگیرم که البته اون زمان ویدیو جرم سنگینی داشت وحکم چیز الان را داشت ..البته فعلا که هیچی تو این شرایط جرم نیست ولی اونوقتها ویدیو را اگر میگرفتند چپقت را چاق میکردند....نوار ویدیو را گرفتم و زیر کاپشنم گذاشتم واز پاساژ بیرون رفتم از پله ها که پامو بیرون گذاشتم ماشین گشت را دیدم وچنان یکه ای خوردم که آنها هم متوجه شدند .. نفر کنار راننده با ترشویی به من اشاره کرد که بیا ببینم واز ماشین تندی پیاده شد.. من کاملا خودم را باخته بودم و منتظر ایستادم خودش را به من رساند و گفت چی قایم کردی زیر کاپشنت...با لکنت وترس گفتم هیچی بخدا...دستشو برد زیر کاپشن و نوار ویدیو را برداشت و شترق زد بیخ گوشم و گوشه کاپشنم را گرفت وبرد هلم داد تو ماشین گشت وگفت راه بیفت بریم مفاسد....حسابی خودم را باخته بودم و مثل گچ سفید شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم ...فکر اینکه پدرم چه حالی میشه وقتی بفهمه وممکنه از مدرسه اخراج بشم و هزاران فکر بدتر مثل برق به ذهنم خطور کرد...تو همین فکر بودم که دیدم داریم کمی از شهر فاصله میگیریم ومثل اینکه قرار نبود بریم مفاسد..انتهای خیابان خروجی شهر ایستاد وگفت بیا پایین منم تندی رفتم گفت اشغال خجالت نمیکشی با این سن کمی که داری دنبال فساد میری خواستم بگم کارتون تام وجریه که  دوباره شترق زد زیر گوشم ....نمیدونم چرا گریه ام نمیگرفت و فقط بغض کرده بودم گفت روی زمین دراز میکشی وتا اونطرف جاده غلت میزنی...وحشت تمام وجودم را گرفت ..اینکه ممکنه ماشینی بیاد واز رویم رد بشه حالم را خراب میکرد ولی چاره ای نبود شروع کردم به غلت زدن و با سرعت تمام عرض جاده را گذشتم و دوباره داد زد برگرد ببینم و من سریع تر از دفعه قبل برگشتم گفت بلند شو داشتم بلند میشدم که چنان لگدی با پوتین به من زد که هنوز بعد از سالها وقتی پوتین میبینم برق از چشمهام میپره و جناب سروان سرمست از نابود کردن دشمن زبون سوار شد وخندید ورفت ...

و من هنوز در حیرتم که این خط قرمزها چطور ساخته شد و نوجوانی مارا خراب کرد وچطور از بین رفت واز اونطرف بام زمین خورد....

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

بعضی چیزها حتی برای یک غریبه هم جالبه چه برسه به مردمی که هر روز با اون برخورد میکنند اینکه شما بخواهید  لج مردمی را در بیارید وبه سمتی بکشید که دوست دارید.....

 زیاد فهمیدنش احتیاج به ای کیویی بالای نداره من چند بار دیگه هم دیده بودم این لجبازی کردن را.... توجریان سرمای سخت دوسال پیش  که فکر کنم ١۵دی ٨۶ بود سه روز تو فرودگاه معطل شدم چون همه پروازها بجر پرواز جزیره زیبای کیش که بی وقفه میپرید کنسل میشد ومردم نگران تو فرودگاه میخوابیدند ...زن ومرد مسافری از شیراز تا حد گریه رفته بودند و میگفتند ما بلیط رفت وبرگشت داشتیم تا بیایم پیشواز مسافر از حج برگشته ( حج عمره ) و حالا دوروزه اینجا معطل شدیم و حتی به اندازه کافی پول نداریم تا غذا بخوریم وبچه هامون توئ خونه تنها موندن و جالب بود که هر کی به مقصدی که میخواست بره زنگ میزد میگفتند هوا اینجا فقط سرده و نه برفی ونه بارانی....

این زاینده رود هم حکایتی بود ٢۶مهر اینقدر خشک وزمین ترک خورده بود که حدس میشد زد تا ماهها بارندگی هیچ اتفاقی برای این رود زیبا نمیافته ولی با کمال تعجب  ١٢ابان چنان جریان ابی سرازیر شد که معلوم نشد این حجم بارندگی کی اتفاق افتاد که ما ندیدیم و باعث بشه این حجم آب جریان پیدا کنه....

اگر کمی با دقت به اتفاقات اطراف خودتون نگاه کنید از این موارد زیاد میبینید....

در پس پرده گفتگوی من وتوست

 چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

Free hosting for your images٢۶ مهرFree hosting for your images١٢ ابان

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

مستاجری بود که ( خیلی وقت پیش قبل از گاز کشی واین برنامه ها)...هر جمعه که میخواست النظافت و من الایمان را رعایت کنه محله را با حمام نفتی و دودش به گند میکشید

شبا هم شام را باید بیرون از شهر میخوردند وساعت دوازده ویک تازه صداشون در میامد که احمد یواش نزنی به دیوار...نرگس زنبیلو بردار برو تو...علی ..بابا بوق نزن ...

و دعای مایل به نفرین همه بود که نثارشون میشد...

هر وقت هم اعتراضی میکردند که بابا بقیه هم میخوان زندگی کنند کمی رعایت بقیه را هم بکن میگفت ای بابا مگه شما حموم نمیرید و یا شام بچه هاتون را بیرون نمیبرید منم همین کار را دارم انجام میدم چرا میخواهید حق ما را ضایع کنید...

و تو گوش این بابا نمیرفت که استفاده از فرصتها اول فرهنگ اونو لازم داره وبعد شعور وبعد اینکه تیزی به دست دیوانه دادن  ...که این اخری هیچ ربطی به مطلب ما نداشت  وگرنه حمام رفتن که بخودی خود چیز بدی نیست

خلاصه کار به جای رسید که همه مجبور شدند اول تهدید کنند بعد محروم بعد استشهاد محل بعد هم بیرون کردن از محله تا بقیه یک نفس راحتی بکشند...

 

 

فقط دو چیز بیکران وجود دارد..

کهکشان و حماقت انسان در مورد بیشترش نمیدانم....

البرت اینشتین " "

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

Free hosting for your images

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak