فرشته های کوچولو وناز
٣ فروردین از ایران میروم ،شاید برای همیشه ... خیلی حرفها را نوشتم و پاک کردم و سعی کردم تا برسونم چرا داره این اتفاق میافته ولی نمیشد،گاهی باز کردن جراحت مثل شروع جراحت زجر اوره ،رفتن از ایران همیشه برای من تلخ بوده وخواهد بود ،چون وابستگی احساسی زیادی به این سرزمین داشتم و همیشه اینجا برای من دوست داشتنی بوده وهست ،متاسفانه دهه ٨٠ بجز بدنیا امدن پسرم که زیبا ترین اتفاق تمام زندگی من بوده ،تماما درگیری بود ونزول ،نطفه مشکل دقیقا از ٢۴ اسفند ٧٩ بسته شد و سال ٨۴ به اوج خود رسید و نتیجه تمام تلاشها برای گرفتار نشدنم را مرداد سال ٨٩ گرفتم ،یعنی یک دهه تمام ،حالا داریم وارد سال ٩٠ و دهه جدید میشویم و من دارم از اینجا میرم واین را به فال نیک میگیرم،هرچی هست از خیلی از شرایط که تقریبا ماحصل بیست سال زحمتم را خراب کردند دور میشوم ،خودم و پسرم برای همیشه ،تو این اتفاقات قبول دارم بعضی کارهای من هم شدیدا اشتباه بوده ولی هرچی بود اتفاق بود نه برنامه ،واین فرق اساسی من با کسانی بود که با برنامه مشکل درست میکنند ، هر چند مشکل دیگه تمام شده و کسی نمیتونه به من صدمه ای برسونه ولی اتفاق سال گذشته در کهریزک جرقه رفتن را توی ذهن من روشن کرد و رفتم دنبال مهاجرت و وقتی مرداد ٨٩ اول از دادگاه تبرئه شدم وبعد از چند روز اقامت درست شد تمام هفت ماه گذشته تو دوراهی رفتن یا ماندن گیر افتادم ، برای من که سالها هر تجربه ای که تو ایران امکانش بود کسب کردم از تلخ ترین تا شیرین ترین تجربه ها ،چیز جدیدی برایم نبود که مرا وادار به تحرک واشتیاق به زندگی کند و فکر میکنم این رفتن چالش جدیدی تو زندگی من میشه که هرچند شاید شروع سختی داشته باشه ولی در نهایت نه تنها من بلکه بیشترین استفاده را پسرم میبره که تو دنیای دیگه ای با روابط جدیدی زندگی میکنه که قانون حرف اول را میزنه نه ادمها و این عامل بیشترین درصد انگیزه من برای رفتنم بود ،هیچ چیز برای پدر ومادرها از خوشبختی واسایش فرزند لذت بخش تر نیست !!!!! ...........،احتمالا تا بخواهم جای پای خودم را سفت کنم مدتها طول بکشه واز این دنیای مجازی لذت بخش دور میشم و دیگه نمیتونم بیام و این خستگی روح را با چند خط خالی کنم ،فعلا هم یک ماه مرخصی دارم و اگر همه چی خوب پیش بره دیگه برنمیگردم و اینجا رااز ترس بعضی مشتریهای یواشکی خصوصی کردم ؛این مطلب را هم از قبل اماده کرده بودم تا زحمت نوشتن نداشته باشم تا روزی که بتونم گلیم خودم را اب بگشم ،و خوشحالم که تو بدترین شرایط زندگی به پرشین وارد شدم و دوستای خوبی پیدا کردم ، .... فخرالسادات قجر امیدوارم عید را به خوشی وسلامت بگذرانید و هرچه میخواهید همان شود . سال جدید به همه دوستان مبارک باشه...... بارون گرفته بود وتازه سوار تاکسی شده بودیم ،پیرمرد راننده گفت خدارا خوش نمیاد این زن وشوهر با بچه را سوار نکنیم خیس میشن ،گفتم چه عیبی داره جمع میشینیم و سهیل سر شوخی را باز کرد که بابا ساندویچ شدی و جمع نمی نشست و هی شوخی میکرد،مرد با زن و یک بچه قنداق پیچ با کلاه وشال وکاپشن کیپ شده که سرما هم خورده بود و کلی سرفه سوار شدند ،فکر کردم چه خوب بود که قبول کردم ،طفلی سرماخورده ومادرش هم مریض بود و بچه بغلش خوابیده بود،به مقصد رسیدیم وراننده تو ایستگاه گفت از همون در پیاده شو ،منم فسقل را بزور پیاده کردم وخودم هم بخاطر زانوی اسیب دیدم به زحمت پایین رفتم،ماشین راه افتاد... دستم را بردم تو جیبم تا موبایلم را بیرون بیارم وزنگ بزنم ،نبود...با عجله صدا زدم تا تاکسی نره فکر کنم نشنید ،پیرمرد بود و گوش سنگین،از یک رهگذر تقاضای گوشی کردم که ببخشید موبایلم تو اون ماشینه و تو همین حال حوادث روزنامه ها یادم افتاد که نوشته بودند خیلی از کلاهبردارها برای تماس از گوشی رهگذران استفاده میکنند به بهانه اینکه مادرم مریضه ،کار واجب دارم ،و تماس میگیرند وردی ازشون نمیماند حالا کف زنها بماند،گوشی را گرفتم وزنگ زدم،گوشیم خاموش بود..... تو همین یک دقیقه خاموشش کرده بود، خیلی حس بدی داشتم از دلسوزی که کرده بودم .....بیشتر از همه دلم برای شمارهای که هیچ کجا سیو نکردم سوخت وفیلمهای که از عید امسال هر مسافرتی با فسقل رفتم برای یادگاریش گرفتم نزدیک 8 گیگ فیلم وعکسش بود، هر کجا شیطنش گل میکرد فیلم میگرفت وتازگی برام یک ترانه خوشگل خونده بود که "من بابامو خیلی دوست دارم هیچکی مثل اون نمیشه " کلا خیلی قربون صدقه همه میره هرکی دم دستش میرسه ماچ میکنه مخصوصا خانمها را، اونم نه یکی شونصد تا....بعضی ها را هم که خیلی دوست داره لیس میزنه میگه از تام وجری یاد گرفتم ،خدا عالمه راست میگه یا نه .... بخاطر همین رفتارشه که اقای جلیلیان صداش میزد بلوتوث گذر کردن از هر مرحله حال وهوای خودش را داره ودارم راه جدیدی را توزندگی تجربه میکنم که زیاد باروحیه من سازگار نیست ولی تنها راه حله برای گذر از مشکلات ،هر چند همیشه تو دل مشکلات میرفتم وحلشون میکردم ولی اینبار فکر کنم این راهشه،خاطرات گذشته ام را برای جوجه ثبت برجریده خاطرات یک وبلاگ ناشناس میکنم ،اینجوری راحتترم ... "تب حرف" زدن هم همیشه داشتم واز صحبت کردن حتی کل کل کردنهای بیخودی هم لذت بردم ولی افسوس که کانال حرف زدن بسته شد.... وباید فقط خواننده باشیم،حالا کاشکی گوگوشی ؛ابی چیزی میشدیم ولی نشد که بشه .در ضمن میدونی که فقط دیکتاتورها هستند که حرف میزنند ودوست دارند بقیه گوش کنند .
که همیشه اولین بود ان سوی افقهاکه انگیزه زیادی برای نوشتن به من میداد،تب حرف که صداقتش حرف اول را میزد،شیطان که غصه هایش را شریک بودم،سما که نکته بین بود وکاشکی اینجاراببیند ،هودیچکا که سایه وار همیشه بود ، افسون که با فیس بوک اشنایم کرد،عمه شیدا که فعلا کم پیداست وبقیه که هر کامنتی لذت ساعتها هم کلامی را بوجود میاورد .... البته این خداحافظی نبود چون دوباره میام حتی با کامنتی شده و فقط مروری به انچه داشتم وشد بود وقدردانی از همه...
... فرصت نکردم فیلمها را تو کامپیوتر وارد کنم مسیج دادم که اگر رم وشمارهای تلفنم را پس بدی 50 شیرینی میدم ولی نامرد هنوز روشنش نکرده،یعنی اون مرد میخواد جلوی زنش گوشی را برداره و سیم منو بندازه بیرون و بعد کلی بخنده وبگه خدا رسوند شب عیدی وبعد........
| Design By : Pichak |




