فرشته های کوچولو وناز
سوم عید 87 بود که کلی مهمان داشتیم وتازه داشتم از زیر بدهی جان میگرفتم یک پژو 504 قدیمی معروف به اخوندی خریده بودم که خیلی درب وداغون بود وعید 88 فروختمش 400 تومان ...کارم را راه مینداخت وپیاده نبودم عید که داشت تمام میشد شایعه ای پیچید که بهت زده شدم ... ما تقریبا مشکلمون داشت حل میشد...احضار شدم و شلاق اهانتهای شعبه هفتم دادسرای اصفهان وقاضی خسروی نامی ...برنامه انها اساسی بود ساعت یک شب روز سوم عید مغازه ای اتیش گرفته شده بود و مامورها واتش نشان وغیرو نظر داده بودن که عمدی بوده وآنها هم پیکان اتهام را به من زده بودند که ما فقط با اون مشکل داریم...همه تعجب میکردند چون کلی مهمان سرشناس داشتیم ومن را همه دیده بودند ولی مگر میشد مهمان را برد دادگاه شهادت بده اما....وقتی قرار باشه کسی تو چاه کنده شده خودش بیافته میافته... شغل من شیفت داره وساعت منظمی تو کارم نیست یعنی برای انهای که از بیرون نگاه میکنند منظم نیست وگرنه منظمه .....مدارک را زیررو کردیم ..ساعت ورود وخروج که با اثر انگشت ثبت میشه خبر خوبی میداد....من تا ساعت 12 شب سر کار بودم ونمیشد تو یکساعت چند صد کیلومتر را رفت...دلیل خوبی بود استعلام کردیم و یکسال رفتم وامدم تا تبرئه شدم خطر بزرگی گذشته بودم شکایت کردم که تهمت زدند محکوم شدند به سه ماه وده روز حبس که دوسال تعلیق شده بود ومحکوم به اینکه دوباره مزاحمت ایجاد نکنند این قبل از عید 88 بود.... عید 88 شاد از همه چیزهای که خدا بهم داده شاکر بودم ولی چاه کن داشت چاه میکند برای من ولی نمیدونست خودش را به چاه خواهد انداخت...و مکرو داشت اتفاق میافتاد.... روز هشتم عید احضار شدم ...تا چهاردهم دادیارشعبه هفتم دادسرا نبود ووقتی امد تا پرونده مرا دید به منشی خودش گفت بنویس ببریدش زندان...به همین مسخرگی که گفتم.....در نهایت شد قرار وثیقه ملکی... هیچ ترسی تو دلم نبود برایم باور کردنی نبود اخه تو تاریخ اعلام شده من 70 کیلومتری کرمانشاه تو یک کارگاه سد سازی مشغول بودم و گواهی شده بود واز طرف شرکت کسی هم امده بود برای شهادت .. چطور میتوانستم همزمان تو حاشیه شهر تهران کسی را تهدید کرده باشم ... انها از پرونده قبل تجربه داشتند وسعی کرده بودند تاریخی را اعلام کنند که من سر کار نباشم ولی کار من زیادی بی نظمه ....قاضی دادگاه جزایی ١٠٢ کهریزک دستورداد شاهد من که از طرف شرکت بود بعلت گواهی کذب بازداشت بشه... شاهد دوم که ریییس یک اداره مهم بود بعنوان شاهد من امده بود اظهارات او را ثبت نکرد چون گفته بود که شاکی از یک هفته قبل هر روز زنگ زده وجویای احوال ایشان بوده ویکبار تو تاریخ 5 اسفند عنوان کرده که ما را تهدید به قتل کرده اند ولی چرا تاریخ شکایت ده روز بعد شده ...قاضی شاهد منو از دادگاه بیرون کرد حکم داد یکسال حبس... یکسالی که اگر تایید میشد جهت زندگی مرا تغییر میداد ... رفتم دنبال اینکه اگر قطعی شد تو تجدید نظر راه چاره ای داشته باشم وپیدا کردم ... استعفا ورفتن... یکسال ونیم تمام تو استرس بودم وسفر بین تهران واصفهان وکرمانشاه ... .. ولی بالاخره جواب داد اونم تو چند روزگذشته...تصویر زندگی من که تصویری شده بود از هیروشیما بعد از جنگ دوم جهانی به یکباره تغییر کرد یعنی شروع شده به تغییر کردن از تاریخ 26 مرداد.... اول دعوت به کارم قبول شد وخیالم کمی اسوده که هر حکمی هم باشه کوچ میکنم ومیرم ولی بلافاصله حکم تبرئه من صادر شد...باور کردنی نبود این همه خبر خوش تو چند روز... حالا ورق برگشته هر چی تو این چند ساله از دست دادم می توانم دوباره بدست بیاورم ولی خسارت روحی اون قابل برگشت نیست ... باید تشکر ویژه ای بکنم از قاضی شعبه ١٩ دادگاه تجدید نظر تهران "محمدی "که با دقت بی نظیر حکم صادر کرد با تمام دسیسه های که تو پرونده بود وتمام صحنه سازیها که شهود ومدارک دروغی قاضی محترم را احاطه کرده بود وفشارهای که به این مرد وارد می شد فریب نخورد وحکم به برائت من داد ... من هیچوقت به قضات بخاطر رفتار این چند ساله بعضی از انها مخصوصا قاضی شعبه١٠٢جزایی کهریزک "اصفهانی" نامی با خودم دل خوش از هیچکدوم از انها نداشتم ولی این مرد چیز دیگه ای بود..... حالا من ماندم ویک دوراهی که برم دنبال کار وزندگی جدید یا بمانم وادعای شرف را دنبال کنم و حقم را پس بگیرم فعلا تو باد خوشی از اتفاق افتاده دارم پرواز میکنم و شیرینی خوردن دوستانم که همیشه غمخوار لحظه های سختم بودند تمامی نداره ویک مسافرت اساسی دارم ... مشهد .... وتصمیم که بمانم یا بروم.... مرداد را همیشه دوست داشتم وخیلی سعی کردم همه اتفاقات خوب را طوری برنامه ریزی کنم که تو این ماه باشه ولی همیشه یک چیز مثل خروس بی محل میاد و همه چیز را خراب میکنه ... خیلی پیش تر که بچه سال بودم تو این ماه حتما یک دعوایی سر راهم بود وبا لباس پاره وزخمی مادرم حسابی حالم را سر جا میاورد و حالا که سالها گذشته اتفاقات دیگه ... مرداد 82 از یک مشکل بزرگ راحت شدم و نفس راحتی بعد از مدتها کشیدم واز شر یک دشمن راحت شدم مرداد 83 بهترین ماه عمرم بود ویک زندگی جدید شروع کردم مرداد 84 شیرین ترین خبر عمرم را شنیدم که سهیل تو راهه .. ولی همون مرداد 84 اتفاقی افتاد که اثرات مخربش هنوز که هنوزه دامنگیرم شده و بعد از این همه سال قراره فردا صبح 25 مرداد 89 یک حکم صادر بشه که تکلیف سالها سابقه کار وزندگی و دوستان و شهر پر از خاطرات و پدر ومادر پیر وابسته به من و شاید باعث شروع نوع متفاوت وشاید سخت تری از زندگی باشه وشاید هم نباشه چون هنوز تجربه نکردم ولی کلا داره جهت زندگی منو تغییر میده ... مرداد 88 هم خیلی زیبا بود پیدا کردن یک گوهر کمیاب تو جایی که مثل سراب دروغین بود ولی روزنه ای شد به امیدواری برایم که باورم نمیشه رویاست یا واقعیت ... بعضی وقتها هر چی تلاش میکنی تا یک اتفاق نیافته نمیشه مثل اینکه نوشته شده " باید تو این کار را بکنی " و راه گریزی نیست هرچند برای من همیشه اتفاقات خوب نوشته شده ولی دل ادم میگیره وقتی میفهمه هیچ کاره است تو این دنیا و مثل یک بازیگر فقط داره نقشی را که به اون دادند را بازی میکنه وسناریوی نوشته شده هر چند به زحمت وکم ولی زیاد قابل تغییر نیست... وقتی ناراحتم حرفها ناز میکنند بیرون بیان ..... با اینحال خوبیها ی مرداد همیشه بیشترولی بدیهاش گزنده بوده.... ویل دورانت در اولین سطور کتاب چندین جلدی وکامل خود "تاریخ تمدن" مینویسه ... "ظهور تمدن هنگامی اتفاق میافته که هرج ومرج وناامنی پایان پذیرفته باشد.چه فقط هنگام از بین رفتن ترس است که کنجکاوی واحتیاج به اختراع وابداع به کار میافتد وانسان به سمت پیشرفت سوق پیدا میکند" یک جورهای میتونه باعث زوال تمدن هم باشه ناامنی وهرج ومرج ...وقتی یک نگاه کوچک به وقایع تاریخی ایران میاندایم که حداقل صد سال گذشته یا انقلاب بوده یا تظاهرات یا جنگ یا کشتار وناامنی و با این جمله وفقش میدهیم تازه متوجه میشویم که چطور از تاریخ کهن 2000 ساله یک کشور چیزی باقی میماند که الان هست یعنی هیچ... یعنی تا وقتی برای زنده بودن وفقط زنده بودن داری تلاش میکنی هیچوقت به فکر بدست اوردن وسایل راحتی واسایش زندگی نیستی که بخواهی برای انها فکر کنی وبرنامه ریزی کنی تا زندگی شما را راحتتر کنه و فقط میخوای زنده باشی به هرقیمتی که شده . برای از بین بردن بیشتر احساس امنیت مردم چه چیزی بهتر از اینکه تهدید جنگ روی سر انها باشه وهر لحظ احتمال آن باشه و قدرت اقتصادی آنها را به زیر صفر برسانند و تبدیل کنند به ادمهای محتاج یک قرص نان بینوایان یا مثل الیور تویست التماس کنیم یک کاسه آش بیشتر...شاید هم ما باید التماس کنیم یارانه بیشتر... داشتن گوش خوب برای شنیدن خیلی خوبه ولی قصه زندگی ادمها فقط نوشتن ساده ای داره وگرنه فکر کردن درباره اینکه این اتفاقات شامل یک عمر ویک زندگی بوده سخته ...روایت دو دوست که تعریف زندگیشون را را تو روزهای که فکر میکردم هیچکس ماجراهای مثل من نداشته باعث شد که فکر نکنم فقط من هستم و موجهای زندگیم که داستان دومی خیلی تلخ تر از جلیل ما بود.... زحمت نوشتن با دوست خوبم حمیدرضابود چون اینروزها اصلا حوصله فکر کردن هم ندارم چه برسه به نوشتن که اگر حوصله خواندن داشتید و اشکال نوشتاری دیدید قصد فقط نوشتن بود و همان چیزی که احساس میکنیم....
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |












