فرشته های کوچولو وناز

شب یلدا...،

 فرق این شب با شب قبلش و شب بعدش ،یک ثانیه یا چند ثانیه ،ولی اینقدرتقلا میکنیم که  این شب مهم را باید دور هم باشیم وهندوانه بخوریم ومیوه وشاید اجیل ...،

دو ماه تاریکی تقریبی داریم ،اذر ،دی...تقریبا هیچ شبی از این دوماه با هم نیستیم این شب هم روی بقیه....

با هم بودن بخاطر این چند ثانیه  ویک شب نوشته شده در تقویم ونه بخاطر لذت هم نشینی با هم یعنی نوشتن جریمه ....

.

.

تا حالا ندیده بودیم که یک جراحی بزرگ اقتصادی شب شروعش اعلام بشه ، فردا شب بگویند که خوشبختانه با موفقیت همراه بود !!!!....حتی کشیدن ناخن داخل گوشت رفته هم دو شب التیامش استراحت نیاز داره...

صبر کن سه ماه بگذره تا اثرات خودش را تو لایه های جامعه ببینی اونوقت ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

  لحظات زندگی را از دست ندادم وبا هر لحظه اون زندگی کردم واین فکراز تسلیم شدن نوجوانی شروع شد که  به طرز مردنش  فکر میکرد واینکه چطور بمیرد بهتراست تا زجر کمتری بکشد.....

حس اینکه مرگ به تو نزدیک است وحسش کنی وراه فراری نداشته باشی و "تسلیم شوی و قبولش کنی "سخت ترین چیز زندگی من بوده وهست.

 در حالی که مادر وبرادرم هم در چند قدمی من نشسته بودند ودستهای باز برادر که ستون خانه را سفت گرفته بود وصدای غرش هواپیما که حسش میکردم تو بند بند وجودم وشاید در حس کودکانه خود احساسش میکردم بر بام خانه  میرفت  و بمبهای خوشه ای که سرازیر میشد برشهر و صدای انفجارها که نزدیکتر میشد و منتظر بودم تا "نوبت به ما برسد" و فکر میکردم که ، اگر ترکشها به سینه بخورد راحتر میمیرم ویا  بهتر بود به سرم بخورد وحتما "کوچک باشد تا  دردم نگیرد" وزیاد از هم نپاشم ومردنم راحت باشد وبه خلبانی که الان  با چه راحتی دارد جان میگیرد و صدای فریاد  مادری که با صدای بلند ذکر میگفت ،ابولفضل  (ع) وحسین (ع) را شفاعت میگرفت  ، نه برای خودش که برای دو فرزندش تا  به سلامت بیرون بروند از اون مهلکه .

 واگر نبود خانه قدیمی پدری که تیرچه های قدیمی وبزرگ چوبی و سقف زخمت ساخته شده از کاهگل ،شاید امروزی هم نبود.

هر وقت به لحظات سخت تصمیم میرسم وراحتی اکنون مانع رفتن  میشود به همان لحظات سال 64 فکر میکنم که اگر تمام شده بودم هیچ کدام از این اتفاقات نبودو نمیدیدم واینکه این تمام شدن روزی خواهد رسید.

ویاد گرفتم که هیچوقت تمام شدنم را چنین ساده قبول نکنم.

 چه باک از رفتن به سمت زندگی جدید وراکد نشدن در وضعی که وضع نیست چون هیچ وقت ثابت نیست.

.

.

 

 از نفس کشیدن ،کوه رفتن ،شنا کردن، کنار دریا قدم زدن ،تو جادهای پر از درخت و مه گرفته لذت بردم.

 از خوابیدن در چادرسفری وبیدار شدن در حالی که یا از سرما یخ زده بودیم یا از گرما داشتیم تلف میشدیم.

از خوردن صبحانه با نان داغ وتازه در حالی که باد صبحگاهی صورتمان را نوازش میداد.

ازدیدن پسرم که تا ازرختخوابم بیرون میروم متکای گرد وبزرگم را کاملا بغل میکند وخوابش میبرد.

 از وارد شدن به هر رقابت دوستانه ای وحتی مصدوم شدنش .

از بودن با دوستانم در لحظه لحظه زندگی وداشتن ها ونداشتنهایم لذت بردم ...

معلوم نیست که بشود لذت بازی کردن با دریا ودویدن با پای برهنه در شنهای خنک و غوغای مردمان  کنار ساحل را  فردا که نباشیم با هزاران سالگان دریابیم...

چه زود میگذرد ،

وچه زود خواهد گذشت،

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

خیلی وقت بود از کار کردن زیاد مینالیدم وبرای مرخصی ومسافرت ،هرچند ماهی یکبار یک جای میرم ولی اکثرا برای کاره وزیاد تفریحی نبوده واگرهم بوده در حاشیه اون سفربوده

اما ادم وقتی چیزی را بخواد بدست میاره وجذبش میکنه حالا یا مثل بچه ادم درباره اون حرف میزنه یا با پس گردنی تحویلش میدن.

رباط خارجی قسمت داخلی زانوم پنج شنبه تو فوتبال پاره شد و6 هفته استراحت در منزل.

اولش کمی ذوق کردم که خوبه حالا میرم هرجای که تا حالا نرفتم میگردم وخوشحال تر که من رانندگی نمیکنم و حالشو میبرم ولی تو دو ساعتی که تو شهر گشت زدیم دیدم از این خبرها نیست ووقتی دکتر میگه پاتو بچه جان گچ بگیر و من به زور خودم با اتل میام بیرون یعنی اینکه اون دکتره نه من.....

حالا شنبه باید پامو گچ بگیرم تا خوب بشه و خواهشا  تند تند اپ کنید چون دیگه خونه نشینم...

ولی اگر از دوشنبه هوا بارونی بشه و شدتش هم زیاد باشه اونوقت قضیه فرق داره و ممکنه که به زور برده بشم پس دعا میکنم پیش بینی ها درست از اب دربیاد..

همینه که میگن وقتی چیزی از خدا میخواهید دقیق خواسته را بیان کنید وهاله ای از ابهام نباشه که اگر باشه بلای من سرتون میاد بهتون میده ولی با پس گردنی.

 

----------------

پ ن.... یک شرط شیرین بستیم که باختی ومیدونم که ازخوشحالی داری ذوق مرگ میشی نیشخند  ،خیلیییییییییییییییییییی.....بغل

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

گاهی وقتها  ارتباطم با خودم قطع  میشه...

خودم را گم میکنم تو جاده زندگی وتا برگردم کلی دور خودم میچرخم...

طفلی کسانی که دور وبرم هستند کلی باید باهام کلنجار بروند تا بفهمند جریان از چه قراره...

ولی وقتی انتن نمیدم چطور بقیه را حالی کنم...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

میشود حتی با گذشت یک روزتغییر کرد.ادمها را به سختی میتوان شناخت چون هر روز خلق وخوی انها تغییر میکند.شاید بعد ازگذشت یک روز این نوسان ملموس  نباشه ولی هست .امروز ممکنه گرفتاری ، قرض ، بد رفتاری اطرافیان ، مریضی خودت ، بیکار بودن ، بی پول بودن، تنها بودن ، دعوای خانوادگی، با همکار دعوا کردن ، مهاجرت کردن ، به شهر دیگه رفتن ، پایان نامه نداشتن ، ماشین نداشتن ، رفیق نداشتن ، یا هر نداشتن دیگه ای خیلی مهربان وانعطاف پذیرت بکنه ولی فردای بدون گرفتاری معلوم نیست همان ادم باشی . کی هنوز دوست قدیمی فابریکی  را یادش میاد که با هم چه شیطنتهای زمان خودش میکردند و از ته دل قاه قاه میخندیدند والان بعد از سالها هنوز اون ارتباط قوی را دارند و تبدیل به یک تلفن کوچیک یا مسیج یا ایمیل نشده  ، اونم به شرطی که کدورت رابطه را از بین نبرده باشه...هر چقدر هم عمر میگذره این اتفاق بارها وبارها تکرار میشه...

 این تلخی همیشه هست که دوستان صمیمی وگرم یک روزی نباشند و در طول زمان تغییرکنند ...

 

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak