فرشته های کوچولو وناز

هر چی میخوام از اینجا تعریف نکنم نمیشه ،حساسیت ایجاد کرده و ادم تب حرف زدن میگیره،اخه شب یلدای اینجا خیلی اساسیه چون بلندترین شب سال استکهلم به درازای 17ساعت و 57 دقیقه است یعنی غروب آفتاب ساعت 14:47طلوع آفتاب ساعت: 8:44

چند سال پیش هم  کریسمس دو هفته اینجا بودم ،تحمل تاریکیش سخت بود ولی اینبار چیزی نفهمیدم ،انگار اصلا غروب وطلوع را حس نمیکنم،مثل صدای شده که از بس شنیدی رفته تو پس زمینه ذهنت ونمیشنوی ....

کلا من هیچ وقت با این مراسم راحت نبودم،5 روز اول عید همیشه کسل کننده ترین روزهای سالم بوده،سیزده را هم همیشه دپ میزدم،یلدا هم همینطور ...اونی که خوشحال وسرکیفه و کبکش خروس میخونه، حتی اگر فردا یادش بیافته دیشب یلدا بوده کلی به این اتفاق میخنده و ریسه میره ،چون اونجای که باید خوش باشه خوشه، ولی امان ازادمهای گرفتار وتنها که هر چند امشب بافردا ودیشب انهافقط  چند ثانیه ای توفیر داره ولی حسی که میاد سراغشون تلخه....شب یلدا شب غصه دار شدن بیشترگرقتارهاست.....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

دو روز قبل رفته بودم مرکز خرید از عابر بانک نوردیا پول بگیرم،5 هزار تا برداشت کردم و5 هزار تای دومی را نداد و رفتم از عابر بانک سوئد بانک که حساب خودم هم اونجاست گرفتم ،شب که حستبم را چک میکردم دیدم نوردیا 5 تلی دومی را هم از حسابم کم کرده،صبح فردا رفتم بانک ،برام یک تامه میل کردند تا اون بانک حستبشو چک کنه ببینه پول بیرون داده یا اشتباه اماری بوده،خودم میدونستم اشتباه از من بوده ،خیلی سریع از جلوی عابر بانک رفتم ،همه میگفتند قید پولتو بزن نفربعدی پول را برده والان خربدهاشو هم کرده و شام را روش زده داره هضمش میکنه ،مبلغ هم وسوسه اتگیز بود؛کرایه یکماه اپارتمان  بود،قرار بود بجای یک بدهی عقب افتاده بفرستمش ایران،شماره حساب تو دستم و طرف منتظر تا پول برسه،نمیدونستم چی باید به طرف بگم؛داشتم دل دل میکردم به دوستی زنگ بزنم وبگم فعلا پول بریزه حسابش تا بعد ردیفش کنم که...

صبح اول وقت پلیس در خونه بود؛سهیل از محل نامه بیرون را نگاه کرد وگفت بابا غریبه است،در را باز کردم پرسید محمد شمایید؟گفتم اره پرسید دیروز از عابربانک خواستی پول بگیری جواب دادم بله گفت پس چرا فرار کردی !!!گقتم فرار نکردم من پول خواستم نداد و منم رفتم دبروز هم رفتم بانک اعلام کردم چه اتفاقی افتاده،اومد تو با کفش تا تو اشپرخونه رفت و من بیشتر حواسم به جاهای بود که پا میزاره    نیشخند ،  نشست وگفت بعد از شما یک خانم بوده قلبکه خواسته پول بگیره و دیده پول اومده بیرون تا خواسته به شما بگه شما فرار کردید  تعجب ، گفتم فرار نکردم من خیلی تند راه میرم این عادت منه از چی فرار کنم از پول خودم ادامه دادکه اون خانم   پول را از دستگاه گرفته و دوتا جوون هم گفتند پول را بده ما اونو میشناسیم وبهش میدم که قبول نکرده واورده اداره پلیس تحویل داده ورفته،حالا هم بیا تحویل بگیر البته 10 درصد مال اون خانمه،عصر با سهیل شدیدا سرماخورده رفتیم واول یک ارم من میخوام پلیس بشم به سینه سهیل زدند و بعد یک تتو پلیس استکهلم رابه بازوش و اونم از خوشی داشت بالوک میزد.پول را گرفتم با یک نامه تشکر امیز برای اون خانم و برگشتم...

شب میگفتند پولت حلال بوده برگشته  و کلی تعریف بار ما کردند که بقول  حسنی امام جمعه ارومیه بار خر میکردند میترکید سبز،ولی هیشکی نگفت اگر پول من برگشته اونم پولی که من هیچ قدرتی حداقل در حال حاضر و نه در گذشته روی اون نداشتم،اونی که پول را به این راحتی پس داده چه چیزی دروجودش ممانعت کرده از بردن پول؛ ما اینهمه به بعضی چیزها خودمون را وابسته میدونیم ،اینجا که از این وابستگیهای دینی نیست چطوز کنتزل روی رفتارشون دارند  در حالی که وسوسه عینی تو دستش یوده و کافی بوده تو این جامعه ای که پول به سختی و  جون کندن پیدا میشه دستش را تو جیبش کنه و تمام....

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نمیدونم فقط سختی ها ست که ماررا به  اوسا کریم وصل میکنه یا چیز دیگه...

غرق مشکلات لحظات شیرینی داشتم که حاضر نیودم با هیچ چیز عوضش کنم ،لحظاتی که افکار سیاه وتاریک احاطه ام میکرد وشبها را گاها به صبح وصل میکردم وتو لحظاتی که سقوط میکرم به چاه تخیلاتم ،ناگهان حس بودنش گرمم میکرد و خون تو رگهایم را به التهاب می کشاند ،بودند روزهای که خندیدن فراموش میشد واگر نبودند دوستانی که زندگیشان بین مرز مسخربازی و جدی بودن گم شده  الان بستری شده میافتند مرا،درد راوقتی حس میکردم که میخندیدم و احساس میکردم پوست صورتم چیزی جدید را تجربه کرده ،اگر تحمل داشتم حاضر بودم همیشه در این مشکلات غوطه ور باشم و حس بودنش را از دست ندهم،حیف که انسانم ومحدود وجسم تحمل روح بزرگ را نداشت...چه شبهای که ساعتها تو جادهای شبانه سفرهام به مرگ لبخند میزدم وبه جستجویش بودم ونمیافتم ،گاهی این دیوانگی برایم حکم سوال داشت ،که اشتباه کرده منم....                                                                                            روزهای خوب گاهی غبطه میخوردم به لحظات زیبایی که داشتم و نبودنش را ، ولی راه رسیدنش بسیار درناک بود،با تغییر محیط اسایش بیشتر شد و ارتباط کمتر،اصولا هل داده میشوی به سمت عقل واز دل دورت میکنند تا بهتر زندگی کنی وبهتر هم زندگی میکنی،ولی تلاش کردم که  بدون سختی فکری وروحی بیابمت،روزگارت که روزگار باشه وحس کنی گرمایش را؛ و دوباره بودنش راحس کنی تو سینه ات ،لذت بودنش میرودبه پشت چشمها و اشک ،که نه هنوز خودت را گم نکردی...  

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak