فرشته های کوچولو وناز

جوان ثروتمندی نزد یک انسانی وارسته رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.

مرد او را به کنار پنجره برد و پرسید
:

- "
پشت پنجره چه می بینی؟
"

- "
آدمهایی که میآیند و میروند و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد
."

بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید
:

- "
در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی
."

- "
خودم را میبینم
."
- "
دیگر دیگران را نمیبینی!                                                         در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمیبینی.                                          وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بینی و به آنها احساس محبت میکند. اما وقتی از نقره ( ثروت) پوشیده میشود، تنها خودت را می بینی. تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش نقرهای را از جلو چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری
."

نوشته شده در جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak