فرشته های کوچولو وناز

فرشته نگهبان

 

پسر کوچولو با دهان نیمه باز وچشمان رو به بالا به دهان مادرش چشم دوخته بود که میگفت وقتی بزرگتر شد همه چیز رو براش توضییح بده .کوچولوی ما بعد از مدتی دیگه مادرش رو ندید ومدتها گذشت و اون بزرگتر شد وهمیشه منتظر بود تا روزی پدرش چیزی رو که مادرش رو میخواست بگه تعریف کنه او هر شب داستانهای زیبایی از پدرش میشنیدوبه خواب میرفت . یک شب پدر به کوچولوش گفت ایا میدونی فرشته ها چیکار میکنند اونا به همه جا سرک میکشند تا به مردم نیازمند کمک کنند پدرومادرها هم فرشته های نگهبان شما بچه ها هستد این فرشته ها وظیفه نگهداری از بچه ها را با عشق انجام میدهند و هر وقت خدای مهربون دید که کارشون خوب انجام دادند اونا رو برای استراحت پیش خودش می بره وخدا براشون جای راحت وخوبی تهیه دیده تا پس از استراحت به کمک دیگران بروند بخاطر همینه که مادرت هم وقتی فهمید که من به تنهایی میتونم از تو مراقبت کنم تو رو به من تحویل داد وپیش خدا رفت تا به آرامش برسه وهر کی که کمک خواست مثل یک فرشته به اون کمک کنه حالا هم بعضی شبا که تو خوابی میاد و ورواندازت رو که کنار رفته دوباره روی تو میاندازه وبوست میکنه ومیره . کوچولوی شیطان هم شاد وخوشحال از اینکه مادرش به فکر اون بوده وحالا جای راحتی داره وبه دیگران هم کمک میکنه به بازی پرداخت وفریاد میکشید پس هر وقت لپام خیسه کار مامانه آخ جون...................

نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط محمد ... نظرات ()


Design By : Pichak