فرشته های کوچولو وناز
گفت ادعونی استجب لکم.... و من باور نکردم چشمهایم رابستم و از خدا گریختم غافل از اینکه خدا با من و درون من بود .... شروع به ساختن زندگی کردم تا اون بالاها ... اما مسائل ساده تبدیل به بلایا میشد وهمه چیز به ویرانی میکشید و من دست کمک به همه دراز کردم وخواهش کردم... عده ای مسخره کردند و عده ای هم که به کمکم امدند نزدیک موفقیت همه چیزم را گرفتند ورفتند ومن ماندم وحسرت و نگاه خدا... گفتم چرا خدایا... گفت تو خود خواستی... تو از کسانی کمک خواستی که خود محتاج بودند... گفتم چه کنم خدایا... گفت مرا باور کن واز صمیم قلب بخوان و بدان هر لحظه که بخواهی من در کنار تو هستم... که اگر مرا باور کنی خودت را باور کردی و به ان لذت عظیمی که در جستجوی ان هستی میرسی و لازم نیست برای رسیدن به لذت خود را به اب واتش بزنی و بی نیاز از هرچیزی میشوی چون من عشق مطلقم و اگر عشقم را بپذیری همه اینها را داری ... همه اینها را میدونم وبارها و بارها با تمام وجود لمس کرده ام اتفاقاتی که هیچکس یارای کمک نبوده و لحظه اخر به فریادم رسیده اما خیلی از کارهای دنیا بر اساس عدالت نیست و هیچ وقت هم جوابی برایش نیست و همیشه وعده داده و به این سفارش میشویم که عقل عاجز از جواب این مسائل است ولی اگر عاجز بود چرا با بدست اوردنش از درگاه خدا رانده شدیم....
| Design By : Pichak |
